پیش از خوندن: این پست تاریکه. توش ردی از مرگ و اشاره به سیاهیِ روزهای دیماهه. اگه امروز روانتون کشش این تاریکی رو نداره، از خوندنش بگذرین. حتی شما دوست عزیز. باشه؟
امروز یکشنبه بود. روزِ شنای طولانی. تو هفته، مخصوصاً روزهای بعد از کندو، در حد سُکسُک یه ریکاوری میکنم؛ ولی یکشنبه خودِ ورزشه. سیر و پُر؛ حداقل چهل و پنج دقیقه، یک و نیم کیلومتر.
شنا برام سالهاست که ورزشِ مستمر بوده نه آبتنی تفریحی. برخلاف چیزهای دیگه که باید برای انجام دادنشون صدتا شامورتی دربیارم، کیف شنام همیشه آماده است. تو آب پریدن هم برام یه روتین سادهست. فارغ از فصل و زمانِ روز، میرم خلوتترین لِین رو پیدا میکنم و با یه استارتِ معمولی میپرم تو آب. قاعدتاً باید به کیفیتِ وارد شدنم به آب و اینکه چی رو اشتباه کردم فکر میکردم؛ ولی از بعد از هشتم و نهم ژانویه، هر بار میپرم تو آب، فقط یه چیز میآد تو فکرم: احساسِ مُردن.
اولین باری که بعد از اون فاجعه رفتم استخر، اوجِ تابستون بود. برای اولین بار بود که تونستم خودم رو از گوشی بِکَنَم. اون روزا همهش گوشی چسبیده به دستم بود. یه روز، سه بار شارژش تموم شد. همش داشتم هر جای ممکن رو دقیقه به دقیقه رفرش میکردم. منتظر بودم بچههای ایران وصل شن. اگه وصل نشدن چی؟ تو اینستا، ویدیو پشتِ ویدیو و عکس پشتِ عکس... ردِ خون همهجا... خیابون، دیوار، حتی کفِ بیمارستان. کیسهی سیاه کنارِ کیسهی سیاه، کیسهی سیاه روی کیسهی سیاه. حیف از اون بدنهای نازنین... عکسِ بوسههای آخر، در آغوش کشیدن برای آخرین بار... وای از اون همه دَمی که بیبازدم شد... گریه اَمون نمیداد. هر عکس رو همه استوری میکردن و من هر بار گریه میکردم. هربار، بارِ اول بود. نمیفهمیدم چرا باید برای ندیدهها اینجور گریه کنم... بعد از چند روز، خودم رو قانع کردم که فقط یه ربع گوشی رو بذار کنار، هیچی نمیشه، هر کی وصل شه پیغام میذاره.
همون لحظهی اول که پریدم تو آب و آب احاطهام کرد... انگار برای اولین بار، فشارِ آب رو روی بدنم احساس کردم. چیزی خیلی فراتر از خنکیِ آب بود؛ انگار حجمِ آبِ سرد داشت از همهطرف تنم رو محکم در بر میگرفت. همونجا که بدنم یهو از این سرما سوزنسوزن شد... خیلی بلند فکرم رو شنیدم که: وااای... اونایی هم که تیر خوردن همچین چیزی رو حس کردن؟ یهو بدنشون زیرِ یه فشارِ سرد، سوزنسوزن شده؟
دیگه مهم نیست قبلاً چند بار استخر رفته بودم؛ هیچکدوم از اون حسهایی که خودم با گوشت و پوستِ خودم از اولِ آب پریدن داشتم رو دیگه یادم نمیآد. امروز ساعت ۴:۳۸ بعدازظهر که پریدم توی آب، بدون اینکه قطرهای خون دیده باشم، بدون اینکه صدای گلولهای شنیده باشم، ناخودآگاه از خودم پرسیدم آیا فهمیدن که تیر خوردن؟ آیا میدونستن که میمیرن؟... اون قشنگایی که هیچوقت ندیدم و نخواهم دید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر