هی به خودم قول میدم از امشب وقت بذارم و پست های اینجا رو بخونم و هی به قولم عمل نمیکنم…
خیلی پریشونم این روزا…احساس میکنم باید به نحو احسن از تابستونم استفاده کنم، ولی همچنان هر رپز روی کاناپه راه راه افتادم یا موزیک گوش میدم یا سریال میبینم.
یه سریالی رو برای بار دوم داشتم نگاه میکردم: Zeytin Ağacı (درخت زیتون) یا Another Self تو نتفلیکس
راجع به به ارث رسیدن تروماها و ژن ها و اثرات منفی از نسل های گذشته مون تو زندگیمونه…
و تو داستان سر و کله ی اکس و نکست و رابطه های گذشته و آینده و…
حالم مثل بعد از جلسه ی تراپی آشفته اس…
و این بین سر و کله ی یه اکسی پیدا شده که خیلی مریض و سمی از هم جدا شدیم…ولی خیلی اتفاقی فهمیدم اونم دو ساله استانبول زندگی میکنه…
من تو تهران وقتی از اون جدا شدم، دیگه وارد هیچ رابطه ای نشدم و تمرکز خودمو گذاشتم رو زبان ترکی که بیام اینجا…
و سه سال بعد از اون اومدم استانبول…تو اون سه سالی که از اون جدا شدم، فقط دنبال خودم گشتم…انقد که از خودم فاصله گرفته بودم…
و امروز؟ به شدت دلتنگ اون آدمم.
و نمیدونم بابت این احساس باید خشمگین باشم از دست خودم یا به خودم حق بدم؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر