۰۵ تیر ۱۴۰۵

برای این شانس‌مون چقدر راه اومدیم.

همکارم بهم زنگ زد و گریه کرد، چون کلاینتمون خیلی ازش کار می‌کشه، کلاینتمون پول هم نمی‌ده، منیجرمونم خودشو از همه‌چی دور نگه می‌داره.
همکارم احساس انزوا داشت. یه ساعت غر زد پیش من و گریه کرد. منم حرفای مهربانانه‌ی «کار تو با این کلاینت تعریف نمی‌شه» و «همه تو رو می‌شناسن»ی زدم. خودم به خودم حس خوبی دادم که وای، با این اندک تجربه تو صحنه‌ی کاری، چقدر خوب شرایطو بسته‌بندی کردم.
به این مناسبت یه آهنگ که خیلی دوست دارمو گذاشتم: Senza giacca e cravatta. کلاً هر چیز ناپولیایی خیلی خز، کدی و دهاتیه از نظر من. حتی غیر از پیتزا و بابا، بقیه‌ی غذاهاشونم کَتین و خیلی روغنی. جلوم باشه، نه نمی‌گما؛ آدم به هر حال تو خونه‌ی خودش آزاده زیرشلواری بپوشه. ولی این یه دونه آهنگ خیلی نازی‌نازیه.
اولش یکم گوش دادم، یکی بهم زنگ زد چون یه تیکه از سیستم کار نمی‌کرد. لینک درستو دادم، همه‌چی کار کرد. بعد بهم گفت: «آره، ما پیر و دور از تکنولوژی شدیم، شرمنده دیگه.»
این‌قدر عجیب بود این حرف. رفتم پروفایلشو دیدم. با اینکه اسمش خیلی ایتالیایی بود، خودش لیتوانیایی بود. خیالم راحت شد. واسه این ایتالیایی‌ها چهل‌وپنج‌سالگی عین بیست‌سالگیه. پیر و دور و فلان اینا نداریم. تو نودسالگیم فوت کنن، نوه‌هاشون میگن: «به آرزوهاش نرسید، جوونیش مونده بود.»
به این مناسبت دوباره همون آهنگو گذاشتم. تا همین الان که دارم اینو می‌نویسم. با این آهنگ نهار خوردم، رفتم حموم، موهامو خشک کردم، تلویزیون بی‌صدا دیدم.
تلویزیون بی‌صدا خیلی موضوع هیجان‌انگیزیه. این همه هزینه و خلاقیت و استعداد صرف می‌شه؛ بی‌صدا که ببینی، انگار هیچی ندیدی، یا همه‌چی دیدی. ولی می‌دونی، خیلی خستم که تصور کنم تو تلویزیون چه اتفاقی داره می‌افته. می‌زنم کانال‌های طبیعتی و سفری و با این آهنگ، واسه خودم تو جاهایی که هرگز نرفته‌ام خاطره می‌سازم.
احساس می‌کنم هرگز از این تعجبِ زندگی کردن خارج از ایران بیرون نمیام. هر روز این‌جوریم که یعنی ایران نیستم، و همه‌چی رو با ایران مقایسه می‌کنم. انگار هر روز برم موزه، یا نمی‌دونم... هر روز و همیشه و همواره این مقایسه‌ی ناتموم تو همه‌ی فریم‌هایی که بهشون نگاه می‌کنم هست. هیچیو مستقیم نمی‌بینم، انگار تو تلویزیونم همیشه. انگار زندگی واقعی نیست؛ همه بازیگرن، همه‌چی صحنه‌پردازیه.
کی می‌تونم این مقایسه رو تموم کنم؟
انگار تا ابد هر نون یا هر ماستی که ببینم باید به سنگک فکر کنم و ماست محلی. حتی همین آهنگ، حتی همینم مقایسه می‌کنم با فرامرز اصلانی. اون صندوقدار سوپری رو با صندوقدار ایران مقایسه می‌کنم.
همه‌چی باید ترجمه شه. همه‌ی عکس‌ها و صداها باید از خاطرات ایران بگذرن که به الان برسن. خودم برای خودم شدم یه مترجم همزمان دائمی برای تصاویر و تجربیات زندگی.

۱ نظر:

Golmak گفت...

وای خیلی خوب بود حال کردم، دقیقاااااااا حسو حالتو میفهمم