ساعت سه و نیم که میشه، دیگه نمیکشم. مرخصی میذارم. دوست دارم فکر کنم اگه خودم رو ببرم مغازه دفتر و خودنویس فروشی خوب میشم. همهچیز درست میشه.
دفترهایی رو که میخوام شعبهی سه ایستگاه اونورتر داره. از قطار که پیاده میشم. چند ساله «شهرنو» نیومدم؟ از وقتی وبلاگ مینویسم فارسی فکر میکنم. همون جا برای مخاطب فرضی توضیح میدهم که البته معادل مکانی «شهرنو» تو شهر ما «چهارراه شاه» میشه. معادل همونی که لندنِ هری پاتر پلتفرم ۳/۴ ۹ داره.
سوز یواشی از شلوار تابستونیم رد میشه، میرسه به thermal، ته موندهاش میخوره به همسترینگای نالهام - لامصبا هر چی زور میزنم تو جیم قوی نمیشن که هیچ، فقط خسته میشن. زمستون آنقدر سرد نیست که کمد زمستونی داشته باشی. یه لایه به زیر اضافه کنی جواب میده. جالبیه زمستون امسال اینه که وقتی اکثر قریب به اتفاقتون دارین سعی میکنین با گرما کنار بیباین، من اینجا حس برتری دارم که خنکم.
سه تا دفتر و یه شیشه جوهر لَمی توپاز میگیرم. تو راه قند تو دلم آب میشه که برسم خونه، شروع کنم به نوشتن. حواسم نیست که تا بریم باید کیف کندو ببندم، ناهار فردا رو پک کنم و بریم جیم. فقط میرسم یه صفحه می
بنویسم. از کاغذش راضیم، جوهر پخش نمیشه روش.
روز بالا تنه بود. پرس سینه میزدم وهنوز در تقلای دوست داشتن کتاب ancillary justice.
“If everyone who had…” I searched for the right words. “If everyone who objected tothe destruction of the Garseddai had refused, what would have happened?”Strigan frowned. “How many refused?”“anyone else from such a drastic choice.”
واقعا چند نفر توی دی باید سرپیچی میکردن که اینجوری نمیشد؟
صبح، پاشدم با دفتر و خودنویس رو چشم تو چشم شدم. و تبلت و استیلو رو برداشتم و شروع کردم به نوشتن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر