اصلا تمرکز ندارم. دقیقا هرکار مهمه که میخوام انجام بدم درست وسط اونلحظهای که خیلی مهمه تمرکز داشته باشم، تمام اتفاقات بد، تماماشتباهاتی که کردم هی تو ذهنمتکرار میشه. حالا نه اشتباهات مرگبار. مثلا اینکه چرا فلان حرفواونموقع اونجا زدم، چرا وقتی میک ازم سوال پرسید .سرمو بالا نکردم جوابشو بدم و سرسری گذشتم
زمانای خوشی این هی بدتر میشه. همون لحظه ای که باید چشمامو ببندمو لذت ببرم، به هرچیزی فکر میکنم به جز اون لحظه که باید. امروز یه صحنه وسط دریاچه روی پدل دراز کشیده بودم. افق دیدم تقریبا همسطح آب بود. موجهایی رو میدیدم که نور خورشید نقره ایشون کرده بود. یه نسیم خنکی هم میومد. دورتا دورم آب و جنگل. قشنگ ترین لحظه ای که میتونستم رها کنم و لذت ببرم. ولی تمام بدنم منفبض بود. هر ثانیه بلند میشدم ببینم کجام ، کدوم ور میرم، چی هست دورم. اصن یه ترس عجیب.
هیچ وقت نمیتونم خودمو رها کنم. در امن ترین حال ممکن. حتی اگر ترس هم نباشه انقدر فکرای نامربوط و چرت و پرت مغزموپر میکنه که اصلا نمیفهمم چه احساسی داشتم. چه برسه که بتونم از اون تجربه چیزی به خاطر بیارم.
یعنی میتونستم امروز خیلی لحظه های قشنگی رو تصویر کنم، و از هزار یک کشف و شهودمبگم.
اما خالی م. فقط الان تمام بدنم از داغی گیز گیز میکنه. اون همه ضدآفتابم که انگار نقش کشک داشته.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر