گاهی فکر میکنم چرا من تنهام. تنها نیستمها اما دوست نزدیک و رفیقی که بتونم ساعتها از دغدغههام براش حرف بزنم ندارم. دوست دارم، اما همیشه یه جور فاصله دغدغهمندی توش بوده. نمیدونم شاید چون تنها دختر بودم و یاد نگرفتم هیچوقت. شاید چون فقط شانسهای زندگیم آدمهای متفاوتی رو سر راهم گذاشته. ولی نه خودم بودم که همیشه داشتن فاصله رو ترجیح دادم. و حالا گاهی و فقط گاهی دلم لک میزنه برای یه دوست که برم باهاش کافی شاپ و یه دل سیر از علامت سوالهام حرف بزنم و خودم و فکرهامو بالا پایین کنم باهاش.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر