صبحانه که تمام میشه، چهلوپنج دقیقه وقت دارم تا زمانی که از خونه بزنیم بیرون برای چکآپ دندون. فقط چند دقیقه لازم دارم که حاضر شم، پس چهل دقیقه دارم هنوز. گزینهها: خرد کردن گوشت و مرغ، جمعوجور اتاق کار و جمع کردن لباسشستهها یا حتی یه کار کوچیک مثل بستن کوله کندو. خودش هم جمع کردن لباسشستهها رو شامل میشه هم جمع کردن اتاقها رو، چون ۴ دست لباس توی اتاق خواب رو رختآویز خشک شده و ۴ دست کلاهخود و زره و دستپوش کف اتاق کار ولوست. لامصب این کولهبستن هر بار خودش رو به عنوان یه کار ساده و کوتاه جا میزنه، ولی هر بار به نحو تازهای دهن باز میکنه و من میافتم تو چالهاش.
موهام بدجور وز شده و وقت سشوار کشیدن ندارم، بالای سرم یه گوجه درست میکنم. هدفون رو میذارم و کتاب رو میذارم پخش شه - باید حوالی فصل ده Ancillary Justice باشم.
تا کردن هاکاماهامون مناسک داره. اوریگامیه واسه خودش. دامنشلواری رو میذاری رو زمین، جلوش به سمت بالا. بعد اون هفتتا پیلی رو از بالا تا پایین صاف میکنی. هر پیلی نماد یه چیزی بود. الان وقت ندارم ولی بعدها حتماً چک میکنم. از دو طرف میاری وسط که یه مستطیل بزرگ شه. بعد پشتورو میکنی و پیلی پشت رو صاف میکنی. دوباره پشت رو میکنی و از پایین دوباره نصف تا میکنی: یعنی پاچه رو میذاری روی کمر و بعد پایین جدید رو میذاری رو کمر. بعد هم اون چهارتا بند رو با هزار قر و فر از زیرو روی هم رد میکنی که هم ولو نشن و تا رو خوب نگه دارن. برای این کارا یه سطح بزرگ لازمه. در تئوری بنچ آشپزخونه بهترین گزینه است ولی عملی نیست. کف زمین بهترین بعدیه، دلیل مخفیش استرچ آشیلمه.
دو هفته است که اتاق جارو نشده. به وضوح اگه همینجوری شروع کنم تا کردن، دامنشلواری کار جارو رو انجام میده و همه خاکوخلها میچسبه بهش. دیگه اون سرمهایه یکدست نخواهد بود. لباسهای سفید را اینجا بگذارم کرکهای فرش بهش میچسبه. وقت نداریم، بین جاروبرقی و جارو شارژی، برقی رو انتخاب میکنم چون نزدیکتره. سریع به برق میزنم و فرش رو جارو میکنم. تنبلی نکن، یه ذره از حاشیهها رو هم جارو کن. به خودم میگم یه کار رو تموم کنم، پس جارو کردن بقیه اتاق رو میذارم برا بعد از تا کردن لباسها. جارو میذارم کنار در.
چهارتا هاکاما رو توی ده دقیقه تا میزنم. نیم ساعت مونده هنوز. از شما چه پنهون، با اینکه رسیدهام فصل ده کتابم، هنوز ملموس نشده. نمیدونم به خاطر اسمهاست یا تلفظ راوی. برعکس مردربات که باهاش سر میخوردم رو داستان، این کتاب اصلاً کمک نمیکنه به گذر زمان. تقریباً دیگه گوش نمیدم که یهو یه جمله میگه که انگار وایستاده اون ور اتاق و بهم زل زده:
Information is power. Information is security. Plans made with imperfect information are fatally flawed, will fail or succeed on the toss of a coin.
من روم رو میکنم اون ور، سر تکون میدم که بعله بعله، این جمله راست کار پرزنتیشنهای کاریه. بوکمارکش میکنم در جا.
اوا! امروز روز ماسک صورته، ده دقیقه وقت میخوام. کی بهتر از الان؟ یه سوت میذارم و تا بلوزها رو تا کنم، اون هم زمانش میگذره. میپرم تو دستشویی صورتم رو کف میزنم. آخ دوباره موهای زیر چونه و کنار چپ لبم دراومده. چمباتمه میزنم، تیغ رو از جعبه درمیارم. وقتی خریدم فکر میکردم با دسته ژیلت من میخوره ولی نه. خستهام از اینکه هی عوض میکنند مدل این چیزا رو. شانس آوردم به دسته ژیلت «سین» میخوره. سریع تیغها رو جابهجا میکنم، ویژویژ موها رو میگیره. صابون رو میشورم. اولتراسونیک رو که میبینم گوشه سینک، یادم میافته که محافظ دندون رو از تمرین جمعه شب از کوله درنیاوردم. اول اون رو از کوله درمیارم، بعد لیزر رو از اون اتاق میارم. محافظ دندون رو میندازم تو اولتراسونیک و یه قرص جوشان تمیزکننده میندازم. هر دو تا دستگاه رو میزنم به برق. صورتم خشک شده. لیزر: بیز بیز.
هفتهشت دقیقه شده. ماسک رو میذارم. لیزر رو میذارم تو کشوی اتاق، برمیگردم به تا کردن بالاتنه. اونها رو روی تخت تا میکنم و مال هر کی رو میذارم رو دامنشلواریش. از اون یکی اتاق پکینگسلها رو میارم. مال « رو میذارم تو زرشکی و سرمهای. مال خودم رو میذارم تو سفیده و کلهغازیه. وقت ندارم کل کیف رو ببندم. میذارمشون توی کمد. مال «سین» سمت راست، مال من سمت چپ. برمیگردم تو اتاق، کل اتاق رو جارو میکشم. کنج دیوار که گلدونه خاک ریخته. سر برسی رو از جارو درمیارم و خاکهای کنج رو میگیرم. تا این سرش وصله، خاک روی قرنیزها رو میگیرم. پنج دقیقه مونده. اون اتاق رو نمیرسم جارو بزنم؛ بره برای تو-دو لیست بعد از ظهر و جارو میذارم کنار اتاق. برمیگردم دستشویی، کرمها رو لایهلایه میزنم و داد میزنم پنج دقیقه بیشتر وقت نداریم. محافظ دندون رو درمیارم میذارم کنار که خشک شه. حاضر شین... دیره!!!
نمیگم آدما دو دستهان، ولی پای هر کاری میافته، انگار هر کسی - بیفکر و غریزی - یه جایی روی این طیف میایسته. وقتی یه چکلیست میدی دست کسی، بعضیها کارا رو به صف میچینن. اول این، بعد اون، بعد بعدی. اون طرف طیف یکی هست که مثل پشته* کار میکنه. یه کار رو شروع میکنه، از توش کار دوم درمیاد ولی کار دوم به کار سوم نیاز داره. تا برگرده سر کار اول، خونه از این رو به اون رو شده و کلی زمان گذشته.
«سین» به سمت صف طیف نزدیکتره. اگه اون باشه، درحالیکه آواز میخونه، همه لباسها رو روی تخت تا میزنه، جارو اصلاً لازم نمیشه. پنج دقیقه اضافه. صورتش رو صبح قبل از صبحانه شسته بوده و اصلاح کرده؛ خودش ده دقیقه اضافه است. با این یه ربع اضافه، کوله هر دومون رو میتونه کامل ببنده.
تازگیها با اینکه خیلی سخته، سعی میکنم قبل از شیرجه زدن توی چاله به خودم یادآوری کنم که گزینه دارم: اینکه سوییشرت «سین» رو بپوشم و کارها رو به نوبت انجام بدم یا موهام رو سرم گوجه کنم و دل به دریا بزنم.
* پشته (Stack) برعکس صف. توی صف هر چیزی زودتر آمده، زودتر نوبتش میشود. توی پشته، آخرین چیزی که افتاده روی بقیه، اول باید برداشته شود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر