۳۰ خرداد ۱۴۰۵

یازده سالگی

طولانی ترین روز سال است ۱۹ ساعت روز و پنج ساعت شب . شب از نیمه گذشته است. آماده ی خواب در تختم هستم. تمام روز در حال آرام سازی بودم و الان خودم را باز پیدا کرده ام و grounded هستم. صدای خنده های ریز ریز از آشپزخانه می آید. پسرک و دوستش معلوم نیست دارند چکار میکنند. دوستش یک دختر یک سال از خودش بزرگتر است. میخواهند نصفه شب غذایی برای خودشان درست کنند. نپرسیدم چه و دخالتی هم نمیکنم. صداهای مبهم گفتگوهایشان را  به انگلیسی میشنوم و از این لحظه ی ناب زنده بودن و داشتن فرزند یازده ساله داشتن در خانه لذت میبرم . 

هیچ نظری موجود نیست: