۳۰ خرداد ۱۴۰۵

فاینالی

مامان بابا اومدن. دیدن شادی اونا از دیدن نوه شون واقعا یکی از بزرگترین لذتهای زندگیست. باورم نمیشه یه چیزی درست کردیم که اونا رو انننقدر شاد میکنه. اصلا باورم نمیشه انقدر شاد باشن! بدون وجود جگرگوشه ، اونا هیچوقت همچین راه سختی را بر خودشون هموار نمیکردن که بیان. هیچوقت!


دو‌روز است که اینجا نرسیدم بخوانمتان. از خستگی و آخیش ، روی مود لو انرژی هستم و در طول روز هم هر آینه ممکن بود خاموش شم. از وقتی آیدا گفت به ساعت ایران روزها حساب میشه در این وبلاگ ، واسه همین من یه روزایی دوتا دارم یه روزایی هیچی ( سلام کارنامه ی قشنگم!) دیگه میذارم ۱۱ به بعد بنویسم که مطمئن شم توی چه روزی دارم مینویسم. 

الانم اومدم فقط سلامی عرض کنم و بگم تیترهاتون رو میخونم و ذوق دارم که محتواش رو هم بخونم. ولی یه چند روزی رو دور تند است. 

الان چشمامو بسته ام ( چون واقعا نمیتونم باز نگه شون دارم)  و دارم فکر میکنم که آیا به جملاتم ادامه بدم و اگه آره ، چی بگم؟ ذهنم مثل جیب ملا خالیه! پس شب بخیر. 

هیچ نظری موجود نیست: