۲۰ خرداد ۱۴۰۵

فردا براش یه فکری میکنم/ روز هفتم

بعد از چهار روز کلاسهای مختلف پشت سرهم، امروز به هیچ کار کردن گذشت. روزهای آخر پنجاه و سه سالگی ام بلاتکلیف و عجیب میگذرند. مگه آدم چند بار پنجاه ساله میشه یا شصت یا هرچیز. احساس میکنم تو یه ساعت شنی گیر کردم و شنها دارند تموم میشند و من هیچ کاری نمیکنم. یه وقتهایی اینقدر کلافه هستم‌که دلم میخواد داد بزنم ولی هرکسی ظاهرم رو ببینه فکر میکنه چقدر حاام خوبه و زندگی رو رواله. به سین میگم فکر میکنی چقدر قراره طول بکشه؟ تا کی باید اینطوری بگذرونیم؟ نکنه به خودمون بیاییم و ببینیم ده ساله همینطور لبه تیغ، بین جنگ و صلح، بلاتکلیف زندگیمون تباه شده. تنها کاری که میتونم بکنم اینه که حواله بدم‌به فردا. فردا براش یه فکری میکنم...

هیچ نظری موجود نیست: