دیدی؟ سرم به مسمومیت و دارو و مهمون گرم شد، دوازده گذشت.
جا موندم از قرارم با خودم.
امروز حالم اصلا درست نبود. دلپیچه و بدندرد و بیحالی نمیذاشت برم یوگا ولی پاشدم و روز سختی هم بود و هی کشیده شدم ولی کیف کردم.
بعد که تموم شد کلاس، رو صندلیهای تو حیاط نشسته بودم، سرمو گرفتم بالا و گل سفید گندهی مگنولیا دیدم.
حالم خوش شد.
من با خیلی چیزای ساده خوشحال میشم ولی خیلی کم خوشحالم. اینو چی کارش میشه کرد؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر