۲۷ خرداد ۱۴۰۵

اپیزود سیزده

دیدی؟ سرم به مسمومیت و دارو و مهمون گرم شد، دوازده گذشت.

جا موندم از قرارم با خودم.

امروز حالم اصلا درست نبود. دلپیچه و بدن‌درد ‌و بیحالی نمی‌ذاشت برم یوگا ولی پاشدم و روز سختی هم بود و هی کشیده شدم ولی کیف کردم.

بعد که تموم شد کلاس، رو صندلی‌های تو حیاط نشسته بودم، سرمو گرفتم بالا و گل سفید گنده‌ی مگنولیا دیدم.

حالم خوش شد.

من با خیلی چیزای ساده خوشحال میشم ولی خیلی کم خوشحالم. اینو چی کارش میشه کرد؟

 

هیچ نظری موجود نیست: