با کمی اغماض میشه گفت تا همین اواخر به توانایی تحلیل و حل مسئله توی خودم خیلی مفتخر بودم ، ولی الان جایی از زندگی هستم که فکر میکنم به مهارت " کنار اومدن با مسائل غیرقابل حل" بیشتر نیاز دارم.
وقتی جوون تری و تجربه ات کمتره و دنیا سوالای سختش رو هنوز نذاشته جلوت ، فکر میکنی از پس همه چی برمیای ، کافیه " به قدر کافی" تلاش کنی. ولی بعد که زندگی میچرخه میبینی نه تنها "به قدر کافی" معنیش رو از دست میده ، بلکه متوجه میشی خیلی جاها ، اعتماد به نفس ریشه اش توانایی نیست، حیلی موقع "توهم" ه یا "حماقت" .
پی نوشت: لحن این نوشته نه عمگینه ، نه نا امید . فقط سرده.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر