رفتم دیدن میم. زمانی که بابا رو از دست دادم، فکر کردم کار کردن در یک محیط کاملن متفاوت میتونه روحیهم رو بهتر کنه و البته تا مدتها این رو باور کردم. تا زمانی که از اون محیط خودخواسته جدا شدم و بعد فهمیدم چه چیزهایی پشت سرم بعد از رفتنم در موردم گفتن! حرفهایی که دهن به دهن توی یک شهر کوچیک در اون حیطهی کاری پیچید! بحث حرف خاله زنکی نبود، بحث ناموسی بود! به معنای واقعی کلمه از هم پاشیدم. باورش برام سخت بود، حرفها از دهن آدمهای تحصیلکردهی سطح بالای جامعه در آمده بود. و بعد تمامشون رو از زندگیم و دفترچه تلفن بلاک کردم. حتا میم که فقط یک دوستی بود که به واسطهی اونجا آشنا شدم باهاش. تا دیروز که دیدم یک استوری در تلگرام گذاشته که خبر از فوت خواهرش داده. شوکه شدم. خواهرش جوون بود و به تازگی ازدواج کرده بود. ناخودآگاه براش پیام فرستادم و نوشتم میخوای بیام دنبالت بریم بیرون حرف بزنیم و گریه کنیم؟ گفت آره. رفتم. نمیدونم کار درستی کردم یا نه، اما بعد از فوت بابا، هرکسی عزیزی رو از دست میده انگار دوباره من داغدار میشم. هیچی نگفتیم از گذشته، فقط حال بچهها و همسرم رو پرسید. احساس کردم میخواد بدونه هنوز باهاشم یا جدا شدم. در حالی که ممکنه اصلن چنین قصدی هم نداشت. و بعد عکسها و فیلمهای خواهرش و خانوادهش رو نشون داد و پابهپای هم گریه کردیم. بعد از ساعتی هم رسوندمش. بهش گفتم میتونه باهام حرف بزنه اگه دلش صحبت کردن میخواست. هرچند هیچ نقطهی اتصالی به گذشتهی لعنتی اون زمان رو نمیخوام، ولی دلم سوخت. کاش نمیسوخت…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر