دوست دارم فکر کنم فقط من نیستم که وقتی از آرایشگاه میاد، تا جای ممکن سرش رو نمیشوره؛ چون هیچی، حتی ایررپ دایسون، جای سشوار خوبِ آرایشگرِ کاردرست رو نمیگیره. استثنای من استخره. خیلی وقته اینقدر زود نرفته بودم. فقط چهار پنج دقیقه است که استخر باز شده ولی چند تا پیری شناشون رو هم تموم کردن و آبچکون دارن میآن سمت سکو. اینجا کسی به خودش زحمت نمیده که ساکش رو ببره تو لاکر بذاره. من هم مثل بقیه، همونجا کاپشن، بلوز و شلوار رو درمیارم. سویشرت، یه گوشی، کلاه شنا، عینک، بعد هم اسنورکل و فین رو از کیف میکشم بیرون. لباسها رو میذارم تو کیف. صدای شمردن مربی میاد؛ معلومه که چهار پنج لاین آخر رو اونا گرفتن! این یعنی که باید خط رو با یکی تقسیم کنم. دوست ندارم. اصلاً برا همین آخر وقت رفتن رو ترجیح میدم، چون بچههای محل دوست دارن کاراشون رو لحظه آخر نذارن. برای همین گاهی کل استخر مال منه. ولی امروز فرق داره. اختلاف دما آنقدری هست که روی کل استخر یه لایه مه معلقه. اینقدر غلیظ که حتی نمیتونم ته خط رو ببینم و حساب کنم با چند نفر باید شریک شم. اینقدر ضخیم که حتی پرچمهای ۱/۴ هم توی مهه.
میپرم تو آب. گرماش درجا خوبم میکنه. از تختخواب تا آب فقط ۱۵ دقیقه گذشته، آنقدر که وقت نکردم خوابای دیشب رو مرور کنم. بعد از مدتها خواب دوزبانه بود و من هم اینجا بودم، هم تهران. داشتم از پارکوی به سمت صدر میرفتم که یهو دیدم تقاطع جردن چراغ گذاشتن. مسلماً مغزم تصویر خیلی قدیمی از اونجا رو برداشته بود. دیر دیدم چراغه رو. اول گاز دادم چون فکر کردم رد میشدم، بعد دیدم نه، ماشینها دارن میان. ترمز زدم. دو تا چرخ عقب رفت بالا. خودم رو منقبض کردم، آمادهٔ معلق شدن ماشین و احتمالاً مردن. ولی خیلی آروم اومد پایین و نشست رو زمین. من هم خجالت کشیدم برای اینکه همه وسط چهارراه زده بودن رو ترمز و منِ خاطی رو نگاه میکردن. بعد که چراغ سبز شد، چند خط رو بسته بودن - چند شبه بزرگراه رو اینجا میبندند برای آسفالتریزی. همه خانوم بودن، داشتن نذری میدادن ــ چون دیروز تاسوعا بوده؟ ــ جوجهکباب؛ ناهار امروز. یکیشون بهم گفت از وقتی ما مراسم رو دست گرفتیم خیلی بهتر شده. به نظرم اومد منظورش این بود که مردا خوب بلد نبودن. اومدم خونه. یهو فهمیدم باید میرفتم کندو. وای ساعت هفت شده! وای به سنسی نگفتم. حالا چجوری این رو ماستمالی کنم؟ با سین نشستیم و عقلهامون رو روی هم گذاشتیم، ولی به جایی نرسیدیم. وقتی اون پست رو دیروز نوشتم فکر نمیکردم به این زودی باید اون مکالمهٔ سخت رو داشته باشم.
۵۰۰ متر ریکاوری، به اضافهٔ پنجاه متر زیرآبی رو تو بیست دقیقه تموم کردم. یه ربع برای دوش و حاضر شدن وقت دارم. «سین» هم گفته هفت و نیم جلوی کافه باشیم.
پریروز موهام رو کوتاه کردم؛ یه ماسک مویی که آرایشگرم با وعدهٔ موهای ابریشمی لخت بهم فروخته رو میزنم. من که تو تهران موهام لخت سوزنی بود، اینجا جعد بیحال گرفته. دفعهٔ آخر که موهام رو شسته بود و سشوار زده بود، یه راست رفتم تمرین. بعد از دو ساعت عرق ریختن، از پله داشتم میاومدم پایین که «آ» از پشت زد بهم. برگشتم دیدم کف دستش رو گرفته زیر موهای لخت مصریش، سرش رو ریز تکون میده و میگه ساراسارا. بعد جفتمون رومون رو کردیم به «Kelly» (یه کلیِ دیگه).
ماسک رو به دو-سوم پایین موهام میکشم و مثل جادوگرها زیر لب میگم ساراسارا. وقتی برای بار دوم ماسک برمیدارم، صدای آزاده توی سرم میگه: این ماسک خیلی قویه، موهات هم کوتاهه زیاد نزنی. ولی من یه بار دیگه ماسک برمیدارم. جاست این کیس. سارا سارا.
دوست دارم فکر کنم ماسک کار کرده چون خیلی سریع موهام ساراسارا شد. محض احتیاط یه ذره هوای سرد هم بهش میدم. فقط دو دقیقه دیر کردم.
میریم خونه، صبحانه میخوریم، کولهام رو میاندازم، میرم رختشورخونه. مایو و حوله رو از ماشین لباسشویی درمیارم و ۴ تا هاکامایی که سهشنبه و چهارشنبه پوشیدیم رو میریزم تو ماشین. درست سر ساعت ۸ و نیم. تا الان اصلاً کوری زمان نداشتم. مفتخر ۸ دقیقه پیادهروی میکنم تا خیابون اصلی. منتظر چراغ عابرم که اتوبوس دوطبقهٔ سریعالسیر رد میشه. میرم تو ایستگاه اتوبوس. بعدی ۵ دقیقه دیگه است. عیب نداره. ای بابا انگار بارون گرفت. میرم زیر سقف ایستگاه و بقیهٔ روز رو تو ذهنم پخش میکنم: ۹:۳۰ جلسه، تا ۱۱ جلسهٔ بعدی میتونم ایمیل چک کنم. اتوبوس از دور میاد. ساعت ۱۲ با «آ» میریم لب آب ناهار. اِ! کیف ناهارم کو؟
دست از پا درازتر برمیگردم خونه. بارون ریز میریزه روی موهام. میدونم ساعت دوازده، وقتی «آ» من رو ببینه، فقط میگه: موهات رو کوتاه کردی.
پی نوشت: مکالمه با کلی رو وقتی چپچین کردم علایم نگارشیش به هم ریخت. برا همین توی یه خط و با رنگ گوینده رو معلوم کردم. کارهایی که نباید وقت بگیره ولی میگیره و انجام هم نمیشه.
- Sarasara (さらさら): لخت و ابریشمی (جریان روان مو)
- Surusuru (するする): پوست صاف و روان / بدون اصطکاک
- Mono no migoto (ものの見事): به طرز شاهکار و بینقص - لول کتابیِ توصیف کار استادانه (نزدیک ولی نه دقیقاً مترادف Sugoi)
- Hachi (蜂): زنبور - شما هم یاد هاچ زنبور عسل افتادین؟
- Nihon de wa hachimitsu ga takai desu
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر