امروز تولد اوست . از ديشب به فكرش بودم . ياد پارسال افتادم و جشن قشنگي كه با دوستانش در كلبه اي زيبا در كوهستان گرفتيم و شايد آن آخرين دورهمي بود كه با هم در آن شركت كرديم درست يادم نيست . صبح هنوز پنج نشده بود كه از گرماي هوا ،صداي پرنده ها و اضطرابي كه تمام وجودم را گرفته بود بيدار شدم مطمئن نبودم تبريكي برايش بفرستم يا نه ؟بعد از يوگا نه تنها اضطرابم كمتر شده بود ، بلكه مطمئن بودم كه تولدش را تبريك خواهم گفت . نه فقط براي خوشحال كردن او ، بلكه بيشتر به اين دليل كه فكر كردم خودم حس بهتري خواهم داشت ٦:٣٠ نوشتم :تولدت مبارك عمر شادي هايت به بلنداي آفتاب تابستان ، و رفتم زير دوش آب سرد . نيم ساعت بعد برايم نوشته بود تولد تو هم مبارك به يادت بودم ! هر دو پيام را پاك كردم مهم نبود كه او چه حسي داشت فقط براي خودم مهم بود كه آنچه دوست داشتم را انجام داده بودم. ديرتر در مترو دوباره پيامي از او رسيد كه بي آنكه بازش كنم ،پاك كردم و به گوش دادن به پادكست "ماورا" ادامه دادم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر