مردی با بیل؟
پانزده نفر بودیم از یازده شهر مختلف دور یک میز. همسن ولی نه هم قد. همراه برای دو روز، یا کمتر.سی و پنج سال پیش هم دور هم می نشستیم. در یک کلاس و یک مدرسه در یک شهر خیلی دور. شهر تهران. حالا دوباره سلام، کجایی؟ چه خبر؟ پانزده همکلاسی دبیرستانیِ من.
مردی با بیل مادر زنش را؟
اولین چیزی که برگشت شوخی های پسرانه بود و خنده های بی دلیل. آن یکی که از همان اول کچل بود و این یکی که هنوز دماغش کج است در دو جهت. آن یکی که همه شرط می بستند هیچ دختری بدون پرداخت مبلف کافی نگاهش هم نکی نکند عجب زنی گرفته است؛ دوبار! هر دو را هم طلاق داده است و خلاص. پسرِ این یکی همین امروز فارغ التحصیل شده است. یکی مذهبی شده است - یا بود؟ - آب پرتقال می نوشد. آن یکی هم که آن زمان معروف بود به عرقخور محل استاد دانشگاه شده است و چند سالی است به الکل دست می زند - دستور اکید دکتر برای کنترل شدت افسردگی. لیوانهایمان را به هم می زنیم. دوباره کنارِ هم؛ شانه با شانه، دور هم.
مردی با بیل مادرزنش را کشت؟
خوبیِ این دوستیهای قدیمی و با وقفه فرصت برای شخصیت سازی است. من از خانواده تعریف می کنم و از بچه ها. دو تا هم داستان خنده دار. یکی هم خجالت آور. همین. داستانهای بقیه را هم همانطور که تعریف می کنند می شنوم - سوالی هم راجع به جزییات نمی کنم. چرا زن آن یکی سه روز از جای دیگری کار می کند؟ چرا این یکی سه بار شماره تماس تلفنش را نگاه کرد و هر سه بار با عصبانیت خاموشش کرد؟
یا با لگد؟ یا با مُشت؟
شب دوم ده نفر بودیم. سه ساعت راه رفتیم و حرف زدیم. قهقهه ها شب اول تبدیل شد به نگاههای معنی دار. داستان اختلاف این یکی با همسرش و بیماری مزمنی که علاجی ندارد و مشکل بیمه و اشتباه مالیاتی. یکی گرسنه اش شد و رفت. آن یکی هم که پشت هم سیگار می کشید قبل از برنامهء قلیان از جمع جدا شد. هیچ کس دماغ خداحافظی نداشت. همه جدا شدند ، یکی یکی، و من هم.
مردی بدون بیل خاطراتش را شُست. چند تایش را اتو کشید و دوباره آویزان کرد؛ شاید چند سال بعد دوباره به سراغشان بیاید. شاید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر