از جملهی پناه بر ادبیات خوشم میاد. این روزها بیشتر از همیشه شعر و کتاب میخونم. حالم رو بهتر میکنه. از اینکه میبینم آدمهای دیگهای هم هستند که درگیر ادبیات و شعر هستند خوشم میاد. براش مینویسم که از مردهایی که شعر دوست دارند و میفهمند بیشتر خوشم میاد. بهنظرم یک سر و گردن از بقیهی مردها بالاترند.
اصلا از کلمهی پناه خوشم میاد. یه جوربه .انگار دلت رو گرم میکنه. انگار امیدبخش و گرمه. حالا پناه بر ادبیات باشه، پناه بر موسیقی باشه پناه بر یک آدم امن و گرم یا مثل قدیما پناه بر خدا!
چندتایی شعر میخونم و میرم سراغ کتابخانهی بابا. بلند و بزرگه و پر از کتابهای قدیمی. بابا هم به ادبیات علاقهی زیادی داشته و داره. عاشق دستخط و طرز بیان و نوشتنشم. یک روز از بابا براتون میگم. یک چرخی تو کتابها میزنم و بعد میرم آشپزخونه. پنج شنبهها که مبام پیش مامان و بابا قهوه با منه. قهوه رو میخوریم اما خبری از سیگار و موزیک عربی و فیروز و ام کلثوم نیست چون مامان میزنه زیر آواز و کار میکنه و آشپزی میکنه.
بعد از قهوه میرم پیرهن جدید و توپ توپی نسکافهایم رو میپوشم که برم بیرون خرید کنم برای خونهم. با اینکه خیلی ساله اینجا زندگی نمیکنم اما خریدهام رو بیشتر از همین محل انجام میدم هنوز و همیشه اینطوریه که از در خونه که بیرون میرم با بیشتر کاسبها سلام علیک میکنم تا خریدهام تموم شه و برگردم. فکر کنم یه پیرزن درون دارم :))
امشب خبری از دورهمیهای دوستانهی هفتگیمون نیست و در خدمت خانوادهام دربست. شام هم با منه. لازانیا درست میکنم و امشب به خانوادهم پناه میبرم.
از کلمهی پناه خوشم میاد. یه جوریه...
۲ نظر:
چقدر این فضا با صدای فیروز؛ ام کلثوم و .. برام آشناست. پناه بر صداهای آشنا :)
چه خوب :) واقعا ...
ارسال یک نظر