گفته بودم مامان جستارهای نشر اطراف رو بده یار بیاره. بیحواس انتخاب کرده بودم و بعد اینکه رسید هم وقت نکردم نگاهی بهشون بکنم. چیدمشون تو یه طبقه از کتابخونه/ویترین که سر فرصت بابت کتابدار شدنم خوشحالی بکنم. برای فرانسه که وسیله جمع میکردم رفتم سراغشون. هنوز نمیدونم چرا داستانهای رومی جومپا لاهیری رو برنداشتم. بیشتر از همه برای خوندن اون هیجان داشتم و حتی وقتی رسیدم اینجا هم فکر میکردم همراهمه. به جاش «اگر به خودم برگردم» رو آوردم. دیشب برداشتم قبل خواب بخونمش، چشمم افتاد به صفحه اولش. نوشته بود:
«برای ف... بهترینم❤
به تاریخ شاید آخرین دیدار
سال بی در و پیکر نود و نه
ص»
اصلا یادم نبود این کتاب هدیه ص بوده. آخرین دیدار نبود. کتاب رو قبل از عید آورده بود دم در خونه، اما تا 13 فروردین که پرواز میکرد لندن یه بار اتاق فرار رفتیم، یه بار کافه بوردگیم و شب آخر هم رفتم خونهشون میون اون آشفتهبازاری که راه انداخته بود ببینمش و خدافظی کنم. اما بعدش دیگه ندیدمش.
رفیقترینم بود. قبل از اینکه برم انگلیس روزی یک ساعت ویس رد و بدل میکردیم. خیالپردازی میکردیم که با هم سفر بریم، همدیگه رو ببینیم، تولدا و کریسمس رو با هم باشیم... امروز داشتیم صحبت میکردیم چی شد به این پروگرم رسیدیم. گفتم به جز این، یه پروگرم دیگه تو آلمان هم پذیرش گرفته بودم. هِیلی گفت باید اون رو میرفتی، به اون رشته بیشتر علاقه داشتی. گفتم در مجموع این رو بیشتر دوست داشتم. یهو یادم اومد که اون موقع فکر میکردم رفیقم انگلیس زندگی میکنه و این وزن اونجا رو برام خیلی بالا میبرد. رفیقی که ندیدمش و دیگه با هم صحبت نمیکنیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر