۲۷ خرداد ۱۴۰۵

شب آرام

امروز بعد از مدت طولانی با ش رفتیم غروشگاه شرقی و لیدل اینقدر زیاد خرید کردم که برای داخل اسانسور گذاشتن و بالا اوردنشان من و پسرک داستان داشتیم. از شرقی ها خیارقلمی پرشین و نون تافتون ترشی یک و یک کلوچه گردویی نادری بادمجان قلمی طالبی کنسرو باقلا دوغ ایرانی لواشک برنج طارم و از این قبیل . داشتن فروشگاه شرقی در منطقه ی زندگی  نعمت بزرگیست.و داشتن دوستی که با ماشین بیاید ببردم خرید و زحمت حمل انها را آسان کند نعمت بزرگتر. 

فردا قرار است بعد مدتها بروم مدیتیشن با بری. زیاد منتظر مسیجش بودم و خواست امروز بروم . گفتم انقدر خونریزی پریود وحشتناکی دارم که اصلا انرژی ندارم باشد برای فردا.دو تا فنجان شیشه ای چای در خانه اش گذاشته ام با یک چای صاف کن که بعد مدیتیشن چای ایرانی بنوشیم. معمولا اینقدر بین دو تا مدیتیشن بیست دقیقه ای حرف میزنیم که زمان از دستمان میرود. چقدر احساس امنیت میکنم که دوستی داشته باشم که مرد باشد و رابطه عمیق و مهربانانه هم باشد و در فاز سکس  نباشد. من آنجا برای آرامش میروم نه هیجان و آنقدر محترم هست که این را میفهمد. چنان دوستش دارم که اینطوری بهتر و طولانی تر میتوانم داشته باشمش. برای من همان آغوش مهربان ورود و خروجم کافیست.  

پ.ن :آیدا ببخش کیبوردم برچسب فارسی ندارد  ویرگول هم  ندارد یا من نمیتوانم پیدا کنم و فقط گاهی با سختی از جایی کپی میکنم. 

هیچ نظری موجود نیست: