یه روزی اوایل اکتبر بود گمونم. داشتم مثل هرروز با مامان ویدیوکال میکردم که با تعجب پرسید کلیدت رو با خودت بردی؟ بدون مکث گفتم آره. گفت ترسیدی بیای پشت در بمونی؟ و خندید. چیزی نگفتم. به نظرم اینکه کلیدم رو از جاکلیدی پشت در برداشته بودم، گذاشته بودم توی کیفم و با خودم آورده بودم چهارهزار کیلومتر دورتر، بدیهیترین کار دنیا بود.
کمتر از یک ماه قبلش، روز 25 شهریور، سالروز قتل مهسا و روز تولد شناسنامهایم، از ایران پرواز کرده بودم. شب آخر، قبل از اینکه از چراغ رو خاموش کنم و از در برم بیرون، برگشتم و به پذیرایی خونهمون نگاه کردم. به مبلمان و فرشهای کرم و قهوهای خونه که هیچوقت نتونستیم با رنگ جسورانهتری عوضشون کنیم. به پنجره جنوبی پذیرایی، ردیف گلدونهای پر و پیمون مامان پشت پنجره و گلدونکهای کاکتوس کوچیک من که بعد از این مامان باید بهشون آب میداد (حتی نمیتونم بنویسم میشدن گلدونهای مامان! انگار فقط برای یه سفر کوتاه سپرده بودمشون بهش). به خونهمون نگاه کردم، یه عکس گرفتم، کلیدم رو برداشتم و رفتم بیرون.
نزدیک دو سال گذشته، هنوز به اونجا میگم خونهمون و هنوز اینکه قبل بیرون اومدن از خونه، کلیدم رو برداشتم به نظرم بدیهیترین کاره، حتی اگه 4000 کیلومتر دور بشم و تا یکسال بعدش پشت در اون خونه نباشم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر