امروز برای اولین بار غش کردم. چقدر اولین بارهای زندگیم هنوز ادامه داره، عین بچهی چند ماهه که اولین طالبی، اولین قدم، اولین بار زمین خوردن، اولین دندون داره، من نوب تجربههای زندگیم. داشتم با مامانم ویدیوکال میکردم و شوهر داشت پانسمان انگشتمو پاک میکرد که غش کردم. طفلی مامانم فک کنم خیلی نگران شد. بعد چند دقیقه دوباره بهش زنگ زدم گفتم خوبم. شوهر میگه یه ثانیه بود که چشمات بسته شد، ولی به نظر من حداقل چهار ساعت خوابیدم اینقدر که رویا دیدم. ممکنه یبار وقتی پنج سالم بوده غش کرده باشم، یه خاطرهی محوی دارم، اما دقیقا نمیدونم چون مامانم هیچوقت به دکترا نگفت که سابقهی غش دارم. اینم تو رزومم اضافه شد. چقد هرروز جدیده شوهر داشتن و گفتن "شوهر" اصلا عادت نمیکنم.
نوشتههای بچههایی که ایرانن تو این بلاگو خوندم. چقدر جالب و عجیبن. همه رو برای شوهر ترجمه میکنم. به نظرم واقعا دیدگاههایین که از اینجا اصلا دیده و درک نمیشه. این همه دیتیل در اخبار گم شده و نیست. حتی تو توییترم اینقدر قشنگ زندگی تو ایرانو توضیح ندادن. با خانواده که حرف میزنی همه میگن خوبیم که نگرانت نکنن، با دوستا معمولا مختصر مفید یا اخبار خیلی مهم و بزرگ.
احساس کردم در مقابل حرف دیگران من فقط باید بخونم و چیزی ننویسم، ولی تصمیم گرفتم این سی روز رو بنویسم. یکم شرمسارم؛ اینطوری که زندگی ما میگذره دیگه، ولی خوش نمیگذره.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر