زن هاي زيبا مرا مي ترسانند ، زن هاي باهوش دستپاچه ام ميكنند ، در حضور زن هاي قوي ،اعتماد به نفس ام را از دست ميدهم ! با تو اما نه مي ترسم ،نه دستپاچه ام و از همه مهم تر عزت نفس ام هم تقويت مي شود با تو خيلي راحت ام، ميتوانم خودم باشم بدون خود سانسوري ، بدون وحشت از قضاوت شدن اما يك مشكل بزرگ دارم ، نمي توانم از پس مهرباني هايت بر بيايم و اين تنها علتي ست كه ترك ات ميكنم. مدت ها اين جملات را با خودم مرور ميكردم و بر مهرباني هايم لعنت مي فرستادم.
امروز تولد من است و او هميشه اولين كسي ست كه تبريك ميگويد به رسم ايام قديم ،هنوز هم گل ميفرستد با كارت بنفش
هنوز از تخت بيرون نيامده ام كه مسيج ميفرستد : نوزاد ما بيدار شده يا نه هنوز؟ ديشب قبل از خواب با خودم عهد بسته ام امسال نه به تماسش پاسخ ميدهم ،نه دسته گل را ميگيرم و نه …ساعت ٨:٣٠ زنگ ميزند ،جواب نميدهم .دوباره پيام مي فرستد :خوبي دختر جان؟ اعتنا نميكنم . ده صبح ، تلفن روي ميز كارم زنگ ميخورد شماره اش را مي شناسم ،برنميدارم . نيم ساعت بعد پيام مي فرستد :دارم نگرانت مي شوم كجاااايي؟؟؟؟؟ باز هم جواب نميدهم . بازي روز تولدم را دوست دارم .حس خوبي دارم نيم ساعت بعد نگهبان تماس ميگيرد ، آقايي پايين منتظر شما هستند . تشريف مي آوريد يا ايشان را به اتاق انتظار ميهمان راهنمايي كنم ؟جوابم اينست : هيچ كدام ، تشريف ببرند وقت ندارم. زنگ موبايل ام قطع نمي شود ،نگهبان دوباره تماس ميگيرد ،برايتان گل آورده اند تحويل بگيرم ؟خير لازم نيست .صدايش را آن طرف خط ميشنوم :اجازه بدهيد يك لحظه ميشود گوشي را به من بدهيد؟ قطع ميكنم .
پيام مي فرستد :اين مسخره بازي ها از كجا آمده؟ مي نويسم : ديگر مهربان نيستم ، زن زيباي باهوش و قوي اي كه مي شناختي امروز براي هميشه مرد،خودم هم از پس مهرباني هايم ديگر بر نمي آمدم…
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر