۰۱ تیر ۱۴۰۵

دیالوگ (نوزده)

 یه روز میاد که همه از خاک بلند می‌شن، روزی که زنگ‌ها به صدا در میاد، روز قضاوت، روز داوری. روزی روشن پس از غروبی مه‌آلود. تا اون روز منتظرِ پایانِ این انتظار می‌مونم. من هرگز نمی‌بخشم. من این بهار رو ندیدم و این بهار هم من رو ندید. زندگیِ من دزدیده شد. همه می‌میرن، اما من با حسرتِ زندگی مُردم و چشمم از این جهان سیر نشد. من از جهان خسته نشدم، ناامید نشدم، من عاشقِ زندگی بودم. نذاشتن و جوونی و عمرِ من رو دزدیدن. سیاهی گاهی سیاه‌تر از اونیه که دیده می‌شه. سیاهی گاهی طولانی‌تر از عمر ماهاست. عمرِ ما تموم می‌شه، سیاهی هم بالاخره تموم می‌شه، حتا اگه ما نبینیمش. 

مُرده‌ها چشم‌انتظار دیدن ما نیستن، ما چشم انتظار دیدن دوباره‌ی مُرده‌هاییم. 

هیچ نظری موجود نیست: