۰۲ تیر ۱۴۰۵

۲۰ از ۴۰

 این پست رو سال ۲۰۱۶ نوشته بودم:


نشسته‌م تو لابى هتل. يه‌جورايى «ولله كه شهر بى‌تو مرا حبس مى‌شود»طور. اولين روزيه كه بعد از يه هفته پايينم.

هزار سال پيش بود انگار. اومده بود ايران. هم‌ديگه رو ديده بوديم و نشده بود دل بكَنيم. هم‌فركانسى‌مون عجيب بود. ساعت‌ها تايپ مى‌كرديم بى‌كه خسته شيم. ميل‌باكس‌ رو كه باز مى‌كردم، اى‌ميل كه داشتم ازش، قلبم هُرّى مى‌ريخت پايين. هر اى‌‌ميلو بارها و بارها مى‌خوندم و  ضربان قلبم مى‌رفت بالا. حالا اومده بود ايران و هم‌ديگه رو ديده بوديم و نشده بود دل بكَنيم. گفت پاشو بيا بريم آمريكا. نمى‌شد. نمى‌تونستم. گفت صبر مى‌كنيم خب. نمى‌شد. نمى‌تونستيم. غلظت رابطه‌ى ال‌دى‌مون اون‌قدر زياد بود كه مى‌دونستيم نمى‌تونيم تاب بياريم. 

سه هفته با هم بوديم و تموم. قرار شد اى‌ميل هم نزنيم به هم حتا. اگه مى‌شِستيم پاى نوشتن براى هم، هيچ‌وقت تموم نمى‌شد هيچى. قرار شد اى‌ميل نزنيم به هم. نزديم هم. سالى يه بار فقط، تبريك تولد، اونم تو سابجكت اى‌ميل، نه تو بادى. كافى بود يه جمله اضافه بنويسیم و دوباره روز از نو روزى از نو. سالى يه بار مهرماه و يه بار دى‌ماه اى‌ميل داشتيم از هم. سابجكت: تولدت مبارك:*، بى‌كه متن.

سه هفته با هم بوديم و تموم. كوه مى‌رفتيم و كافه و سينما و سفر. يه شب نشستيم «اين بروژ» ديديم با هم. شمال بوديم. از دريا برگشته بوديم، شب ديروقت. آخرين شب سفرمون بود. فرداش برمى‌گشتيم تهران و پس‌فرداش برمى‌گشت آمريكا. از دريا برگشته بوديم، شب ديروقت، نشستيم فيلم ديديم با هم، «اين بروژ». حال خوب سفر و حال خوب رابطه، حال خوب فيلمو تشديد كرد انگار. يه حال عميقِ بى‌حرف. پاشديم رفتيم تو تراس، رو به دريا، به شات زدن. يه حال عجيب و خوش، حين اندوهِ عميق. عين تو فيلما. گفت بيا يه قرار احمقانه بذاريم، ازين قراراى تو فيلما. گفت بيا بعدنا، هر چند سال كه گذشت و در هر وضعيتى كه بود زندگى‌مون، اگه گذارمون افتاد به بروژ، بى‌هم نريم. گفتم هاها، حالا انگار ماهى سه بار جلسه داريم تو بروژ! گفت حالا. گفتم خب.

سه هفته با هم بوديم و تموم. هر كى رفت پى زندگى خودش. قرار شد اى‌ميل هم نزنيم به هم حتا. اگه مى‌شِستيم پاى نوشتن براى هم، هيچ‌وقت تموم نمى‌شد هيچى. قرار شد اى‌ميل نزنيم به هم. نزديم هم. سالى يه بار فقط، تبريك تولد، اونم تو سابجكت اى‌ميل، نه تو بادى.

يه ماه پيش وسط نوتيفيكيشن‌هاى اى‌ميلام اسم‌شو ديدم. قلبم هُرّى ريخت پايين. تولد هيچ‌كدوم‌مون نبود. رفتم تو ميل‌باكس ديدم نامه‌هه متن داره. ضربان قلبم رفت بالا. دو پاراگراف نوشته بود، مدل خودش، يه جورى كه اصن نمى‌فهمى چى قراره بگه، جز اين‌كه آخرش نوشته بود فلان تاريخ يه جلسه دارم تو بروژ، بى‌تو نمى‌رم، بيا. با خودم گفتم هاه. تاريخو چك كردم، ديدم دقيقا مصادف با آرت‌فر آمستردام و ورشوئه، درست زمانى كه همون ورام. نوشتن جواب اى‌ميل يه روز و نيم زمان برد. هزار بار نوشتم هزار بار پاك كردم. آخرش اما يه كلمه نوشتم فقط. «خب».

با ميشل تو بروكسل قرار داشتم. مى‌دونستم گالرى‌ش تو بروژه. اى‌ميل زدم مى‌شه تو بروژ ببينيم همو؟ استقبال كرد. هيچ‌كدومِ اينا هفت سال پيش واسه من وجود خارجى نداشتن حتا. چند ماه قبل تو مهمونى سفارت قرار شده بود براشون يه هفته‌ى فيلم برگزار كنيم و بعد ادامه پيدا كرده بود به آرت و بعد قرار با ميشل و بوزار و حالام به جاى بروكسل قرار شد تو بروژ ببينم‌شون. همين‌جورى شوخى‌شوخى. 

 يه روزايى هست در زندگانى، كه با خودت مى‌گى عمرا اتفاق بيفته؛ تا يه روزى هفت سال بعد چشم باز مى‌كنى مى‌بينى اوه، افتاد. اين‌جوريا شد كه هفته‌ى پيش، نشسته بوديم همين‌جا، تو لابى همين هتل، تا چمدونا رو بيارن پايين. نيم ساعت بعد تو قطار نشسته بوديم كنار هم، داشتيم مى‌رفتيم بروژ. عين تو فيلما. 

يه هفته با هم بوديم و تموم. هر كى رفت پى زندگى خودش. قرار شد اى‌ميل هم نزنيم به هم حتا. اگه مى‌شِستيم پاى نوشتن براى هم، هيچ‌وقت تموم نمى‌شد هيچى. قرار شد اى‌ميل نزنيم به هم. عين تو فيلم. نمى‌زنيم هم. حالام نشسته‌‌م تو لابى هتل، آمستردام. حوصله ندارم برم بالا تو اتاق. از نمايشگاه برگشته‌م. يه حال خسته‌ى مرغوبى دارم. يه‌جورايى حد فاصل بين دريمز كام ترو و «ولله كه شهر بى‌تو مرا حبس مى‌شود». سفرم هنوز ادامه داره و زندگى هم. اولين روزيه كه بعد از يه هفته پايينم.


الان که دارم اینو می‌نویسم سال ۲۰۲۶ه. 

هنوز تو تختم. فکر کردم باید یه چیزی تایپ کنم مغزم یه خرده منظم شه. فکر کردم «بروژ». رفتم تو وبلاگم و اون پست بروژ رو پیدا کردم. کپی پیست‌ش کردم این‌جا. باید بلند شم برم یه قهوه درست کنم دوش بگیرم هندونه قاچ کنم گیلاس‌ها رو بشورم بریزم تو کاسه. شاید گلدون‌ها رو هم بذارم تو یخچال یه خرده سرحال شن. به هوای گرم عادت ندارن این گل‌های ونکووری. یه گلدون ادریسی سفید و یه گلدون آلسترومریای نارنجی. از این‌که به آلسترومریا می‌گن سوسنِ پِرویی یا Lily of the Incas هم خوشم میاد. مثل کاوه که به جای ادریسی می‌گفت هورتانسیا و خوشم میومد. گل ادریسی دیگه تا ابد منو یاد کاوه می‌ندازه. بعدش شاید دو سه ساعت برم کافه بشینم کار کنم. خونه‌ موندن رو نمی‌تونم امروز. لااقل تا حوالی بعدازظهر خونه موندن رو نمی‌تونم. ته دلم پر از پروانه‌ست. فکر می‌کنم اوه، من بروژ رو ساختم تو زندگی‌م و بروژ رو محقق کردم. هزاربارتر ایمان میارم به قدرت و جادوی کلمات. و پروانه‌های ته دلم رو تماشا می‌کنم.

هیچ نظری موجود نیست: