۰۲ تیر ۱۴۰۵

یک شب معمولی

 

الان که داشتم وبلاگ می‌خوندم، یه پشه ریز نشست روی مانیتورم و منم با انگشت اشاره‌م لهش کردم. حالا با همین انگشتی که جون یه موجود زنده رو گرفتم دارم تایپ می‌کنم که مشق شبمو انجام داده باشم.

دلم درد می‌کنه. تو توییتر (من توییتر رو به X ترجیح می‌دم) خوندم یه ویروس جدیدی اومده که دل درد و اینا از نشونه‌هاشه. خدانکنه دل درد من ویروسی باشه، همینم مونده که ویروسا بهم حمله کنن الان. هفته پیش به خودم قول دادم که هفته دیگه برم دنبال چکاپ و آزمایشای روتین سالانه. هنوز کاری براش نکردم ولی واقعا می‌خوام قورتش بدم دیگه. کارای این شکلی زیاد دارم که از انجام دادنش طفره می‌رم. ولی آخرش که چی؟ آخرش باید این پرونده‌ها رو تو ذهنم ببندم، انقدر عین یه جنازه‌ای که نمی‌دونم باهاش چیکارش کنم هی با خودم این ور و اون ور نکشم. 

جنازه این پشه رو گذاشتم لای دستمال کاغذی، باید ببرم بندازمش تو سطل زباله. دلم درد می‌کنه و احتمال حمله ویروس‌ها زیاده. 

هیچ نظری موجود نیست: