هوا خنک، مطبوع
شبدر سه برگی در گلدان آویزان به دیوار آجری حیاط پیدا کردم که بی درنگ و اندیشه شتابان کندمش در خیالم نشانه خوش شانسی را یافته بودم. پشیمان شدم از کندنش!
آمدم به اتاق و تصویرش را جست و جو کردم نشان شانس نبود نشان عشق است.
سه برگ قلبی شکلش نگاهم را به خودش دوخت، هر برگ هم مسیر های آبرسانی داشت که بی مانند به شکل قلب نبود و آن مسیر های اصلی به مسیر های نازک تری منشعب میشدند و احتمالا آنجا که دیگر چشمانم توان دیدنشان را نداشت آن راه های کوچک خود نیز به راه های کوچتری تقسیم میشدند. دور هر برگ پرز های کوچکی بود. بوسیدمش! تا بحال این چنین در یک برگ شبدر توقف نکرده بودم. درنگی از سر تحسین، از سر حیرت
دوستت دارم شبدر سبز؛ تو می روی لای برگ های خاطراتم.
عصر یک روز آغازین تابستان
آرامش بعد از طوفان
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر