۰۷ تیر ۱۴۰۵

اسمش باخه بود

قاب در قاب شده: قاب مستطیلی که هال را به آشپزخانه وصل می‌کنه، و از آن پنجره‌ی آشپزخانه و سینک زیرش را می‌بینی که به یک دک باران‌خورده و درخت‌های اکالیپتوسش باز می‌شه.

مرد هشت تا بشقاب رو می‌آره، می‌ذاره توی سینک و شروع می‌کنه به آب‌کشی. تو مرد را از پشت می‌بینی، ولی می‌شنوی که می‌گه: من آدم قاطی کردن دوستام نیستم، ولی فکر کردم امروز به بهانه‌ی خونه‌نویی دور هم جمعتون کنم.

زن عینکی یه ریزه جا می‌خورد. از پشت مرد رد می‌شه، با تردید درِ ماشین ظرفشویی را باز می‌کنه. مرد می‌گه: بی‌خیال، برو بشین، دوتایی جمع می‌کنیم.

عینکی ظرف‌های آب‌چکون را دونه‌دونه ازش می‌گیره و می‌ذاره توی ماشین. بدون اینکه نگاهش کنه می‌گه: هنوز عادت نکردم به جز راهروی دانشگاه جای دیگه ببینمت. اگه یکی یه روز می‌گفت قراره خانوادگی سر میز ناهار خونه‌تون بشینیم، می‌گفتم: اصلاً امکان عقلی نداره.

زن دیگه‌ای که موهایش رو گوجه کرده، از نیم‌رخ می‌آد توی قاب؛ با دیس ته‌چین از پشت عینکی رد می‌شه و می‌ره طرف گاز. دیس ته‌چین را کنار قابلمه می‌ذاره. از عینکی می‌پرسه: راستی تو ورودی چند بودی؟

عینکی: ۸۰.

گوشه‌ی راست قاب، زنی با موهای لخت بلند لازانیاها رو با کفگیر از توی سینی جدا می‌کنه، برمی‌گرده و عینکی را برانداز می‌کنه: اِ! اصلاً یادم نمی‌آد دیده باشمت.

لابه‌لای حرف‌ها معلوم می‌شه مرد عینکی و موگوجه‌ای را دو روز جدا، تصادفی توی شهر دیده. می‌فهمی ورودی‌هاشون فقط یکی‌دو سال بالا پایین بوده.

از یک سری فضا و ساختمان حرف می‌زنن که تو هیچ ایده‌ای نداری، ولی برای خودشون هم خیلی دوره، هم خیلی نزدیک: ساختمان اداری حافظ، زیرزمین دانشکده هنر و کارگاه فنی. بحث برمی‌گرده به ساختمان اصلی و میدان امام حسین و اینکه چقدر دلگیر بود همه‌چیز.

موگوجه‌ای: فکر می‌کردم برای همیشه قراره اون شهر بمونم. خیلی غصه می‌خوردم که شهر قشنگم رو ول کردم و اومدم این شهر خاکستری و ناامن.

عینکی: حتی برای منی که توی اون شهر بزرگ شده بودم، اون محله بهم احساس ناامنی می‌داد. فقط می‌رفتم از اون مغازه‌ی لوازم‌تحریر و کپی گاهی خرید می‌کردم، وگرنه می‌چپیدم تو تاکسی که فرار کنم.

مرد: اِ! یادم رفته بود. من اونجا کار می‌کردم. ترجمه می‌کردم.

قاشق‌چنگال‌ها را می‌ده به عینکی.

موگوجه‌ای که شروع کرده به دم کردن چای، خنده‌اش می‌گیره و می‌گه: بعد از این همه سال تازه می‌گی؟ تو چجوری با اون زبان داغون ترجمه می‌کردی؟

موبلند: به! پس پول‌های من می‌رفته تو جیب تو!

عینکی قاشق‌ها رو یه ور می‌چینه، چنگال‌ها رو یه ور دیگه: راستی یادتونه روبه‌روش یه پیتزایی بود؟ یکی از سال‌بالایی‌ها همون هفته‌های اول بهمون گفته بود دخترایی که می‌رن اون پیتزایی بغلیه، زیاد دخترای خوبی نیستن.

مرد: واقعاً؟ اونجا مغازه‌ی غذافروشی هم مگه داشت؟

عینکی: به نظرم لوگوش لاک‌پشت بود.

موبلند درِ لازانیا را بست: آره! باخه!

هیچ نظری موجود نیست: