جالبه امروز اومدم اینجا بخونمتون دیدم دو سه نفر از تنهایی و دوست صمیمی و پایه گفتن. من خیلی وقته اینطور شدم. آدم خونگرمیم در کل و دوست کم ندارم. اما دوست خیلی صمیمی که همه چی تو بدونه و امن و راحت باشه بعد از چهل سالگی عجیب شده برام! نمیتونم حرف بزنم. نمیتونم واقعی و از ته دل بگم براشون. حس بدیه همش سانسور. همه جا سانسور... خیلی وقته بهش فکر میکنم. ولی بعدنا میگم دربارهش.
امروز همش تو فکر نزدیکترین دوست مونثم بودم که بخاطر یه نزدیکترین دوست مذکرم چند ساله از دست دادمش. رفتم تو پیجش و هی نگاه کردم و خوندم و ناراحت شدم. بهش گفتم همون سال که با این دوست نشو رابطمون بهم میخورهها گفت نه حواسم هست و حواسش نبود. آدم امن و خوبی بود و باهاش راحت بودیم هر سه مون. جای خالیش رو هیچکس پر نکرد.
باید ساک جمع کنم فردا بریم دو روزه شمال. اصلا حس و حال و حوصله ندارم. نه واسه ساک جمع کردن، نه واسه خود شمال.
این چند سالی که ترافیک شمال وحشتناک شده دیگه خیلی دوست ندارم برم شمال. البته گیلان واسه من تو یه لیگ دیگهست و با کله میرم رشت و انزلی. چند وقت پیش گیر داده بودم بریم اونجا زندگی کنیم که خب با مخالفت دویست در صد ب مواجه شدم. میگفت تو دیوونهای که بجای کانادا و استرالیا و فرانسه و فلان که من واسه مهاجرت انتخاب کردم، میگی بریم انزلی یا رشت؟!
و خب آره من دیوونم. چه اشکالی داره. اینهمه آدم عاقل و فهمیده دورم هستن خوبه دیگه یکی اینطور ی باشه. به کجای جهان بر میخوره من برم اونجا زندگی کنم و یه کافهی دنج باز کنم که توش املت و نیمروی خوشمزه هم سرو کنم. جزء واجباتش باید باشه یعنی.
ولی خب فعلا باید پاشم پی ام اس لعنتی رو با یه کتاب صوتی و چایی و سیگار دم پنجره گول بزنم و در حین گوش دادن به کتابم ساکم رو جمع کنم و ساندویچ درست کنم واسه فردا. بعدش هم یه عالمه لباس باید اتو کنم . واسه اونم فکرهایی دارم. یه وقتهایی که لباس اتویی زیاده، یه فیلم ایرانی میذارم و میشینم پای اتو که لباس ها نسوزه دیگه. پاشم برم ...
راستی امروز یاد گرفتم کامنت بذارم اینجا تا حالا بلد نبودم :))
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر