روزشانزدهم؛ ف گفت حالم خوب نبود ، رفتم موتورسواری ، بعد از موتورسواری اومد خونه مون به گپ زدن، گپ هامون حول خاطرات بود، روزمره ها و روتین و چیز شاخصی نداشت، نه اون گفت چرا حالش خوب نیست و نه من پرسیدم و دم رفتن گفت چه این مدل گپ زدن ها حالمو خوب میکنه و سبک ترم. منم فکر کردم چه خیلی وقتا دقیقا دلم همین رو میخواد ، برم یه جایی کنار یکی فقط حرفای معمولی بزنم، غذا درست کنیم ، چای بخوریم، دستور غذا و ادویه چی میزنی بهم بدیم. چیزهایی که برای پرت شدن از ناخوشی و دووم آوردن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر