۲۳ خرداد ۱۴۰۵

تجریش/روز دهم

 صبح با ش و آ قرار داشتیم‌تجریش. یادم نمی اومد آخرین بار کی دیده بودمشون. نشستیم چایی و قهوه خوردیم و حرف زدیم و سیگار کشیدیم. یه جا اون وسط حس کردم باید پاشم. معاشرت بسه دیگه. حوصله ادمها رو ندارم. شایدم از اونجا شروع شد که آ برگشت گفت نباید وارد سیاست بشیم.گفتم زن، ما نفس میکشیم سیاسیه. بعد گفت زندگی خودتو بکن. گفتم بچه خودت هم بود همینو میگفتی و سعی کردم یه جوری بگم که ناراحت نشه. اونجا که گفت این اعتراضات مردها رفتند و کشته شدند و هیچ زنی اسمش نبود دیگه داغ کردم. گفتم نپرسیدی اون همه زن تو خیابون چی شدن؟ گلوله ها فقط به مردها خوردن؟ و یه رگی تو سرم شروع کرد به زدن. یه جا که گفت تو ادم خوبی هستی دیگه طاقت نیاوردم گفتم نه نیستم اگه الان با شماها خوبم چون باهام هم نظرید. اونطرفی باشید میبینی چه هیولایی شدم. 

یک کم بعدش پاشدم‌پیاده رفتم تجریش طرف تکیه. میوه بخرم. تکیه رو برای محرم خالی کرده بودند. مونده بودم کی محرم شد اصلن. پیاده اومدم طرف خونه. سر راه نیم‌کیلو گیلاس و توت و گوجه سبز خریدم و سعی کردم به موجودی کارت فکر نکنم و تمام راه به این فکر کردم چقدر معاشرت با ادمها برام سخت شده.