صبح تو خبرها خوندم که تیم ملی ایران بازی داشته… در این حد مشتاقم. حالا بچه سر شام میپرسه چرا ما بازیهای جام جهانی رو تماشا نمیکنیم؟ گفتم تو از کجا خبر داری؟ گفت دوستهام تماشا میکنند! باباش گفت بازیها تو امریکاست احتمالا دیروقته برای شماها. بهش گفتم حالا نگاه کن ببین بازی بعدی که گویا با بلژیکه چه روز و ساعتیه. بچه سریع پرید وسط حرفم که نه، بازی تیم فرانسه رو میخوام ببینم. نگاه کردیم که ساعت نه شب به وقت ماست. گفتیم نه وقت خوابته و نشون به اون نشون که تا همون ساعت نه داشتیم جواب پس میدادیم که چرا بعضی دوستهاش اجازه دارند بیدار بمونن برای تماشای بازی و اون نمیتونه!
امروز از صبح تا عصر با مدرسه بچه کوچیکه رفته بودم اردو. بچهم بیست دقیقهی آخر مسیر رو ریزریز اشک ریخت از خستگی ولی نگفت خستهام بغلم کن! و من مامانی بودم که دلم آب شد براش… خونه که رسیدم احساس کردم چند روز برک لازم دارم. قیمت بلیطهای هامبورگ رو برای هفته بعد دیدم، بیخیال سفر شدم! فکر کردم ولش کن به ه که هنوز خونهش رو اجاره نداده بگم دو روز برم خونهش از زندگی روزمره قطع بشم بلکه این باتری شارژ بشه دوباره. احتمالا انقدر دست دست میکنم که به ه هم چیزی نمیگم. چقدر خستهام
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر