۱۶ خرداد ۱۴۰۵

بانو لانا دل ری



تا به خانه رسیدم، در یخچال را باز کردم. کوکو سبزی مانده‌ای که دو روز پیش میم برایم آورده بود بیرون آوردم و پیچیدم لای نان تازه. همینطور که لقمه‌ام را گاز میزدم، لباس‌هایم را عوض کردم و حوله و عینک شنا و کلاه را چپاندم توی کیف دستی. پشت فرمان که نشستم تکست دادم که من دارم راه میفتم. 

من که رسیدم هنوز نرسیده بود. کمی تو آینه بدنم را برانداز کردم. بعد بدن زن‌های دیگر را که یا از استخر بیرون آمده بودند یا تازه میخواستند بروند توی آب. دوباره خودم را وارسی کردم. یک برآمدگی بین لب و گونه‌هایم دیدم که احتمالا تا فردا به عنوان جوش قبل از پریود خودش را نشان می‌دهد. 

همزمان با یک پیرزن آسیایی رسیدند. به هر دوشان سلام کردم. بدون معطلی و سلام علیک‌های معمولی رفتیم توی آب. آب از چیزی که انتظار داشتم سردتر بود. تا کل بدن‌مان توی آب سرد رها می‌شود، کلمه‌ها بیرون می‌ریزند.

 یک مرد جوان خلاف جهت ما آرام شنا می‌کند، طوری که آب با شنا کردنش ساکن باقی می‌ماند. یاد بابا افتادم. شنا کردن او هم آرام و باصلابت است.

شنا کردن ‌و حرف‌های گفته و ناگفته وسط استراحت‌هامان، یک ساعتی طول کشید. خداحافظی هم درست مثل سلام و احوالپرسی، گرم و طولانی نبود. انگار که می‌دانستیم قرار است دوباره به زودی هم را ببینیم.

غروب خرداد بود . موهایم نم دار و وز شده رها رو شانه‌هایم ریخته بود. نشسته بودم پشت فرمان که برگردم خانه. صندلی ماشین گرمای مطبوعی داشت. دلم داشت ضعف می‌رفت. بدنم بی‌حال و بی‌جان بود. لانا دل ری را پِلی کردم تا چند دقیقه‌ای که در راهم در سکوت فکر و خیال‌هایم غرق نشوم. اما حریف فکرهایم نشدم. یادم افتاد آن روز موقع خداحافظی وقتی میخواست صورتم را ببوسد، خودم را دور کردم. گریه‌ام گرفت. برای بوسه‌ای که از دست دادم گریه‌ام گرفت.

هیچ نظری موجود نیست: