۱۹ خرداد ۱۴۰۵

چیزی شبیه آرزو

 آیدا نوشته بود آرزوهاتون رو بنویسید تا یه روزی اتفاق بیفتن. فکر کرده بودم واقعا؟ حالا یادم افتاد این وبلاگ یه جورایی تحقق آرزوییه که زمانی داشتم. هرچند مطمئن نیستم که نوشته بوده باشمش.

وبلاگ اولم رو دهه هشتاد با بلاگفا ساخته بودم، فارسی، ساده و در دسترس بود. گزینه‌های بعدی‌ام پرشین‌بلاگ و بلاگ‌اسکای بودن. با بلاگ‌اسپات و وردپرس بعدتر آشنا شدم، وقتی شروع کردم به وبلاگ خوندن. اکثر وبلاگ‌هایی که دوستشون داشتم بلاگ‌اسپات بودن. بلاگ‌اسپات باکلاس بود، روشنفکرانه بود. اون بلاگرهایی که اهل فیلم هنری دیدن بودن، از این می‌نوشتن که رابطه‌های دوستی کیفیتی داره که وقتی دونفر ازدواج می‌کنم از بین می‌ره، اونایی که صریح اما بی‌ریا از رابطه‌ها و سکس‌ها و سفرهاشون می‌نوشتن، اونایی که حس می‌کردم یه سبک شخصی دارن، همشون رو بستر بلاگ‌اسپات بودن.

وارد دانشگاه که شدم اینستاگرام تازه باب شده بود و بازارش داغ بود. عکس‌هام رو تو قاب مربعی، با فیلتر‌های سوترو ایکس پرو و نوشته‌هام پست می‌کردم و وبلاگ‌نویسی رو به مرور رها کردم. بقیه هم همین‌طور بودن. بعد چندسال اما، حس کردم چه نیاز دارم بنویسم و چه هیچ مدیومی برام جای وبلاگ رو نمی‌گیره. یه وبلاگ جدید تو بلاگ‌اسپات ساختم و شروع کردم نوشتن. اما هربار وارد وبلاگم می‌شدم، بازدیدها صفر بود. دلم می‌خواست ناشناس بمونم اما نوشته‌هام خونده بشن. چندباری برای سرخپوست کامنت گذاشتم، اما تاثیری نداشت. دوره وبلاگ‌نویسی گذشته بود. سرهرمس و سرخپوست سالی دوسه تا پست می‌ذاشتن، آیدای پیاده‌رو رو نمی‌خوندم دیگه (چرا؟) و آیدای کارپه‌دیم وبلاگش رو پرایوت کرده بود. این شد که این ایده به سرم زد که چندتا پست خوب بنویسم، بعد لینک وبلاگم رو برای آیدا بفرستم که بخونه و اگر پستی براش جالب بود استوری کنه. اون وقت در عین ناشناس موندن، شاید چند نفر خواننده ثابت پیدا می‌کردم یا لااقل اون صفر کنار چشم پست‌ها چندتا بیشتر می‌شد. البته که در حد ایده موند، چون اونقدری و اونطور که دوست داشتم ننوشتم تا به مرحله شیر کردن آدرس بلاگ برسه.

حالا گمونم اونچه داره اینجا اتفاق می‌افته با تقریب خوبی شبیه همون ایده است.

هیچ نظری موجود نیست: