از اون روزهایی که از خستگی دلم میخواد یک صندلی باشه تا موقع غذا درست کردن پای گاز بذارم و بشینم. ولی متاسفانه آشپزخانه ی ما از اونایی نیست که جای یک صندلی داشته باشد. بای د وی کیک موزی دیشب خوشمزه شده بود.
وقتی بچه نداشتیم مهمان برانچ داشتن راحتترین کار بود، الان با بچه بعد از یک برانچ صبحگاهی، شب صندلی لازم میشم. اونوقت همین ما گاهی شبها راجع به این حرف میزنیم که آیا دومی؟ آری یا نه؟ گاهی فکر میکنم چطور نسل مادربزرگ های ما از تینیجیشون شروع میکردن بچه دار شدن تا یائسگیشون! ( چطورش که خب معلومه ، پیشگیری نمیدونستن چیه!) چجوری برای بچه ها زمان میگذاشتن؟ به کارهای بچه و خانه میرسیدند؟ دوتا سه تا چهارتا؟ تازه آن زمان ماشین رختشویی و ظرفشویی و بخارپز و فر و خرید انلاین و خیلی چیزای دیگه نبود! بگذریم از اونایی که دایه و کلفت نوکر و خدم و حشم داشتن ولی سایرین واقعا چجوری؟
چیز دیگه ای که ماه ها فکرم رو مشغول میکرد بدن مادرها بود. همه فکر میکنند بارداری خیلی سخته که هست ولی شیردادن از آن هم سخت تر است. نه تنها ۹ ماه بچه را در درون خودت بوجود آوردی بلکه حداقل تا چند ماه باید سیرش هم بکنی. و همه ی اینا از بدن مادر و شیره ی جون اون تامین میشه. ۹ ماه بارداری ، یک سال شیر دادن همراه با بیخوابی تضمینی. حدود دوسال کن فیکون محض برای بدن مادر.
همین دیگه ، اگر یه صندلی توی آشپزخانه ما جا میشد انقدر براتون غر نمیزدم.
پ.ن : کار از وقت اضافه هم گذشته و دیگه به ضربات پنالتی رسیده. ساعت ۲۳!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر