۲۵ خرداد ۱۴۰۵

حالا چی ژوزه؟


 یه روز صبح ساعت 5 که باز بیدار بودم یهو به آیدا پیام دادم که راستی من ایمیل داده بودم ولی دعوت نشدم. 

از شانس آیدا هم در لحظه جواب داد که کجا فرستاده بودی و خلاصه فوقع ماوقع. 

هیچی دیگه. از اونروز حدودا یک هفته گذشته و من هنوز چیزی ننوشتم و کاری نکردم. 

خلاصه اش اینه که از قضا هر روز نوشتم ها ولی نفرستادم. امروز رو مشروط گذاشتم که باید انجام بشه و باید بنویسم. حالا چرا باید؟ نمدونم. 

چون دوست دارم و میخوام که وایسم روی تعهدش. ادامه میدم؟ نمیدونم. امیدوارم. 

اما حتی اگر ادامه ندم هم میخوام که شروع کنم. 

وسط یه روزهایی هستم که ابهام از هر طرف سرک میکشه و خودش رو بهمون یادآوری میکنه. 

امروز میشه یکسال که از 12 روزه گذشته! گذشته؟ چقدر عجیبه همه چی. یه شب که از دنیا خبر نداشتیم یه چیزی افتاد تو زندگیمون به اسم جنگ و یکساله که ازش فارغ نشدیم. 

همینقدر مضحک و مسخره و واقعی و وسط زندگی جفت پا. 

اینقدر نفرستادم که الان دو روز از سالگرد جنگ هم گذشت. سالگرد جنگ!!! مضحک و مضحک و مضحک!
کی فکرش رو میکرد قراره بزرگ شیم و بفهمیم جنگ سالگرد داره.

حالا کی دارم میفرستم؟ میگن توافق شد. 
برای بار سیصدهزارم در این سال عجیب. 

هیچ نظری موجود نیست: