۱۵ مهر ۱۴۰۵

تراپی به مثابه دادگاه

 می‌رم دنبال مامان اینا که یه سری اسباب از این خونه موقت ببرن خونه خودشون. فقط ۵ دقیقه رانندگیه ولی فکر کردم اگه براشون خولیو بذارم خوشحال‌تر می‌شن. مثل قدیما که فقط خولیو داشتیم و الویس و دمیس روسو.

تا می‌شینن تو ماشین اینقدر سر‌و‌صدا می‌کنن که سریع آهنگ رو قطع می‌کنم. که قاطی نکنم یهو داد بزنم ساکت. آیا من همون‌جوری از اونا مراقبت می‌کنم که اونا از من مراقبت می‌کردن؟ از وقتی اومدن جنس رابطمون مثل سیلی هی می‌خوره تو صورتم.  نه که با هم خیلی بد باشیم‌ها. ولی یه فاصله عمدی داریم. مثلا همدیگرو بوس و بغل نمی کنیم. تو این مورد من این مرز رو گذاشتم. نمی‌دونم چرا ولی راحت‌ترم. از اون طرف فکر می‌کنم ظالمم. مامان که از ماشین پیاده می‌شه می‌گه بوس. باهاش چشم‌تو‌چشم نمی‌شم. جلو رو نگاه می‌کنم ولی دستم رو براش تکون می‌دم و می‌گم بوس. به جنی تراپیستم می‌گم خیلی مادر پرکتیکالی بوده مامانم. منم دقیقاً همون‌جور دختریم براش.

 می‌گم می‌ره رو مخم. مثلا اون روز وسط روز زنگ زده. برداشتم گوشی‌رو می‌پرسم چی شده؟ می‌گه: سلام! انگار که می‌خواد ادبم کنه. می‌گم سرکارم. حالا کار خیلی مهمی هم نداشتم والا برنمی‌داشتم. می‌گه هیچی زنگ زده بودم حالت رو بپرسم!!! کارد می‌زدی خونم در نمی‌اوموند. خودم همون وسط موندم چه مرگمه؟ ولی نفهمیدم. فقط با عصای زیر بغل خودم رو به ته مکالمه رسوندم. 

جنی می‌پرسه قبل از این‌که بیان اینجا چی؟ می‌گم نرمال بود هفته‌ای یه بار زنگ می‌زدیم. حس می‌کنم الان که اومدن اینجا بیش‌تر از من و رابطه‌ی من می‌خواد. دوست داره مثل بقیه باشیم ولی من اون حسی که بقیه به مامانشون دارن رو ندارم. در عین حال حس فقدان هم ندارم. می پرسه اون حس چیه؟ من برای اون حس حتی کلمه ندارم. نه تو فارسی نه تو انگلیسی. مجبورم همون وسط براش داستان این وبلاگ رو بگم تا برسم به مربای آلبالو. مثال‌های شما رو استفاده کردم که اون مربای آلبالو و سایر خوراکی‌های مادر‌پز استعاره‌ای حبل متینه و چطور از تاریکی درتون میاره. جنی سریع گفت مادر کامفرتینگ.  

۵۰ دقیقه‌مون تموم شد. ولی جنی من رو یه جوری نگاه کرد که حدس می‌زنم برنامه جلسه بعد اینه که چی شده و چرا نمی‌خوام این دینامیک عوض شه! و من یه ماه وقت دارم که ببینم کجای قضیه واستادم. خودم رو برای دادگاه جنی آماده کنم. 

۱۲ نظر:

  1. چقدر حرف و خاطره اومد نوک زبونم با این پست که هنوز نمی‌تونم بنویسمشون. اما یاد مامانم افتادم که چقدر بوس و بغل دوست داشت و من چقدر از بچگی گریزون بودم از این کار.

    پاسخ دادنحذف
  2. پوووف ! رابطه مادر و دختر خیلی پیچیده اس. من سالها در هزار توش گم بودم. ارزش ذاره روش کار کنی نتایج جالبی ازش درمیاد

    پاسخ دادنحذف
  3. به‌نظرم رابطه‌ی نسل ما با پدر، مادر به کم پیچیده‌ست. نمی‌تونم بگی خوبه بده یا مشکله یا چی. مهربونن و عاشقشونم اما تو تراپی یه لایه‌هایی میاد رو که عجیبه.

    پاسخ دادنحذف
  4. اوه چه پیچیده. رابطه.ی من و مامانم هم خیلی پیچیده است. تراپی که می‌رفتم خیلی خشم بالا اومد و رابطه مون داشت بدتر و بدتر میشد. بعد قطع تراپی باز به همون روند گذشته برگشتیم

    پاسخ دادنحذف
  5. منم سالها تراپی رفتم و نسبت به مامانم خشم داشتم. اما الان جای خوبی باهاش ایستادم. اتفاقا وقتی نوشته‌ها رو می‌خونم هی با خودم می‌گم باید در مورد این موضوع هم بنویسم. شاید مرز خیلی بهم کمک کرد تا با مامانم به پذیرش برسم و دوستش داشته باشم

    پاسخ دادنحذف
  6. سیستم دفاعی من در مقابل مامانم همیشه فرار و فاصله بوده. چون از وقتی من بدنیا اومدم سینگل مام بوده، برای زحماتی که برام کشیده همیشه قدردانم و همین باعث شده نتونم مشکلاتم رو باهاش حل کنم البته اگه حل شدنی باشه.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. سینگل مام سخته، منم مامانم خیلی بار زندگی رو تنهایی کشید

      حذف
    2. مامان بودن سخته چه برسه به تک والدی :(

      حذف
  7. برای من خیلی از چیزهایی که از پدر مادرم به دل داشتم بعد از بچه دار شدن بهتر شد. از یک طرف بچه دار شدن من باعث شد یک کم کمتر در خانه ما اظهار نظر کنن، ولی مهمترین فرق این بود که من خودم می دیدم من با این همه ادعا و کتاب و تحصیلات و بزرگسالی چقدر نمی دونم با بچه هام دارم چیکار می کنم. بعد تازه من حدود ده سال دیرتر از پدر مادر خودم بچه دار شدم - اونجا برای اولین بار به این فکر کردم که اونها هم تمام سعی شون رو کردن، فقط واقعا بلد نبودن. نه که چیزی راجع به نزدیک بودن یا دور بودن عوض بشه، فقط من عصبانی نیستم و خیلی از حرفها و کارها دیگه اذیتم نمی کنه.

    پاسخ دادنحذف
  8. «اونها هم تمام سعی شون رو کردن، فقط واقعا بلد نبودن» در اونش اصلا شک نیست و من اون قسمت رو یه ذره هم زیر سوال نمی‌برم. حتی می‌گم above and beyond بودن که من به این‌جا رسیدم. اونا بلد نبودن ولی به نظر می‌آد من الان می‌فهمم که رابطه می‌تونه جور دیگه‌ای باشه. اونا هم دوست دارن جور دیگه‌ای باشه.
    مساله‌ دقیقا اینه که آیا می‌خوام به خودم و اونا فرصت بدم که شکل جدیدی از رابطه رو امتحان کنیم؟
    از بیرون‌no brainer ه. معلومه که باید فرصت بدم. کی می‌دونه دنیا چند روزه؟ و مخصوصا اینکه غیرممکنی به نام « مهاجرت پدر و مادر به کشور جدید» اتفاق افتاده.
    اون مانع خشمه؟ اون مانع عدم پذیرش شخصیتشون اون‌جوری که هستنه؟ یا مانع فقط «تجربه حس ناشناخته» است. این‌که با هر دوست داشتی والنربل می‌شی؟‌ اینا رو باید بپرسم و سوال‌های بیشتر و ببینم چی درمیاد.

    پاسخ دادنحذف
  9. به سلامتی هممون که در «قایق چه کنم با خودم و مادر» داریم بالا و پایین می‌شیم :-)‌

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. من از همتون جلوترم با کلی زجر و درد رسیده ام به مرحله ی زیبایی که مادرم رو یک جوجه طلایی میبینم :))

      حذف