۰۹ مهر ۱۴۰۵

داستان نیلی ، قسمت اول

زندگی کردن با من می‌تونه خیلی اعصاب‌خوردکن باشه. حتماً لذت‌بخش هم بوده، وگرنه کسی خرِ کله‌ش رو گاز نگرفته که بیاد با من ازدواج کنه؛ اون هم سه نفر.

نفر اول: الف، متولد ۵۷. در بدو ورود به دانشکده‌ی حقوق منو دید که خیلی بکر و دست‌نخورده‌ام و اصلاً توی باغ نیستم، گیر داد و ول نکرد. من هم که هیچ‌وقت کسی بهم توجه نکرده بود، بس که به خودم نمی‌رسیدم و مامانم نمی‌ذاشت. فکر کردم بهتر از این گیرم نمیاد. این‌قدر پررو و پرحرف و فعال بود که همه‌ی زندگیمو پر کرده بود. در ۱۹ سالگی عقد کردم که بتونم عصرها برم بیرون و دوست‌پسر نداشته‌ام رو با شوهر جبران کنم.

گاهی وقتا خیلی بهمون خوش می‌گذشت؛ دو تا بچه بودیم. من خیلی مظلوم بودم و ناراحتی‌ها رو می‌ریختم توی خودم و اون هم با مهارت منو روی انگشتش می‌چرخوند؛ یا با قربون‌صدقه یا با عصبانیت و دعوا. خانواده‌ی بددهنی داشت و منی که در خانواده‌ی معلم و سه تا دختر بودیم، از فحش‌ها و شوخی‌های اونا گوله‌گوله اشک می‌ریختم. یه بار مامانم به مامانش زنگ زد و گفت: «دختر من این حرفا رو نشنیده، ناراحت می‌شه.» مامانش هم روی اسپیکردر حضور بابام ، بلندبلند گفت: «خانم فلانی، ما که حرف بدی نزدیم. مگه ما گفتیم خارک... مگه ما گفتیم مادر ج...؟ ما فقط کون و گوز گفتیم.»

ما هم با چشم‌های گرد، حسابی شوکه بودیم. الان که یادم می‌افته، خنده‌م می‌گیره. واقعاً موقعیت کمدی‌ای نبود؟ خب، پس یه مشکل کم‌رویی و کم‌فحشی و پاستوریزگی داشتم. اینا خیلی مهم نیست. بسلامتی اینترکورس هم نمی‌تونستم کنم.

سه سال اول که عقد بودیم، مامانم تهدیدم کرده بود، بعد هم می‌ترسیدم ، بدم میومد، کسر شأنم بود و خودمو جمع می‌کردم. اصن یه وضعی. هیچ ایده‌ای نداشتم که قراره خوش بگذره، نه اینکه فقط درد بکشی. یه چیزی محکم کششش می‌اومد و درررد. کم‌کم کامپیوتر اومد و با دنیای وبلاگ آشنا شدم و راهی به بیرون یافتم. اونجا فهمیدم سکس قرار نیست این‌طوری باشه.

رفتم دکتر زنان. چهار نفر با هم می‌رفتن داخل و یکی‌یکی کارهاشون رو می‌کردن و می‌پرسیدن موضوعشون چیه؛ اغلب حامله بودن. از من پرسید و من با بلاهت خاصی گفتم: «من هیچ لذتی از رابطه نمی‌برم و بلکه بدم هم میاد.» اون هم برگشت به خانم‌های دیگه گفت: «خانما، شما لذت می‌برین؟» اونا هم گفتن: «نه والا!» گفت: «الان با وجود مشکلات اقتصادی و استرس، کسی لذت نمی‌بره دخترم.»

چجوری ممکنه یه دکتر همچین برخوردی کنه؟ شاید اصلاً منظور منو نفهمیده بود. دیده من خیلی از قضیه پرت و دورم، خب چی بگه؟ چه جوابی واقعاً این سؤال داشت؟

خیلی داره طولانی می‌شه، چون این ازدواج نه سال طول کشید.

کم‌کم من شجاع شدم که حجابم رو بردارم و لباس‌های یکم قشنگ بپوشم و عرق و سیگار امتحان کنم. برای حجابش مصیبت‌ها کشیدم از دست مامانم و طرد شدم. بقیه‌اش هم یواشکی بود. کم‌کم فهمیدم چقدر در این ازدواج بهم ظلم شده، چقدر جلوی دهنمو گرفتن، دستکاری روانی شدم، گس‌لایت شدم. از همه بدتر، مشکل سکس همچنان برقرار بود.

وقتی یکم تونستم از پیله‌ی خودم بیام بیرون، یه شب مست با دوست شوهرم توی حیاط مجتمع قدم می‌زدم. بهش گفتم: «اگه ازدواج اینه، من نمی‌خوام. چرا من باید این‌قدر درد بکشم؟» اونم فکری شد و رفت و هفته‌ی بعد دوست‌دخترش که پزشک بود آورد و با من حرف زد. هفته‌ی بعدش جراحی سرپایی هایمن انجام دادم و از درد رها شدم، ولی ذهنم پر از ترس و تروما مونده بود و هنوز هم هیچ حس خوبی نداشتم. باز افتادم دنبالش که این چه حسیه که من ندارم، نکنه من مشکل دارم. این وسط‌ها هم با وبلاگی‌ها یاهو چت می‌کردم و از تجربه‌هاشون می‌پرسیدم و هر کسی هم سعی می‌کرد بهم طوری راهنمایی کنه که اصلاً حالیم نمی‌شد.

در نهایت گفتم من باید اینو بفهمم، ولو اینکه به قیمت جدا شدنم باشه. اون زمان ما مرتب مهمونی داشتیم و دوستای شوهرم همگی مجرد و خیلی با من صمیمی بودن. من درد داشتم؛ درد ناحیه‌ی لگن و اندام تناسلی یا هرچی. الان می‌دونم بهش می‌گن blue vulva؛ دردی که بعد از تحریک جنسی بدون ارگاسم ایجاد می‌شه. منم که نمی‌دونستم قضیه چیه، فقط می‌فهمیدم که شوهرم برام جذاب نیست دیگه و پسرای دیگه هستن. خیلی هم ماخوذبه‌حیا بودم و از ترن‌آن شدن خودم هم استرس می‌کشیدم و ناراحت بودم. عذاب وجدان داشتم. بالاخره رفتم دنبال راه‌حل پیش یه دکتر خیلی معروف تهران. روان‌شناس تیم ملی بود. این‌قدر مخ منو خورد و پیچ‌ومهره‌هاشو شل و سفت کرد تا گفت: «دو هفته وقت داری، برو به خودت ور برو.»

من هم برگشتم، یه هفته گریه کردم و یه هفته حرص خوردم از اینکه این چی بود بهم گفت، من به خودم ور برم؟ عمرن که من بتونم. جلسه بعدی دید این روش جواب نداد ، توجیهم کرد که از یکی از دوستای دخترم بخوام بهم این حس رو بده تا ببینم شاید این رو قبلاً تجربه کردم و ول کن ماجرا بشم. گفتم: «هیچ دوست من این‌کاره نیستن.» گفت: «تو کاریت نباشه، به اولین دختری که دیدی بگو.»

باز اومدم یه هفته گریه کردم. هفته‌ی دوم، با خنده و مسخره به یکی از دوستام گفتم: «ببین دکتر خر بهم چی گفته!» که یهو لپاش گل انداخت و گفت: «انگار الان یه بطری شراب خوردم... تو چجوری دوست داری و فلان...» منو می‌گی! شوکه شدم، حالم بدتر شد.

روز بعدش یه دوست دیگم اومد. خواستم بهش درد دل کنم. گفتم: «ببین دکتر بهم اینو گفته، فلانی هم اونو گفته.» اونم پایه گفت: «من تا حالا این کارو کردم، برای دوستی که اصلاً ارگاسم نمی‌دونسته چیه و تجربه‌ش رو دارم.» من دیگه رفتم قاطی باقالیا و در افق محو شدم.

رفتم دکتر و گفتم: «نمی‌تونم. فقط با یه مرد ممکنه این اتفاق بیفته. و اون هم یه نفره که دوستش دارم، وبلاگیه و تا حالا هم ندیدمش.» دکتره هم گفت: «پای خودته، اگه می‌تونی، اگه برات جدا شدن مهم نیست.» گفت شوهرت با من حرف زده و مشکلی نداره، چون شما رابطه‌ی سکسی‌تون خیلی وقته بن‌بسته.

بقیه‌ی ماجرا در قسمت بعدی.

۲۵ نظر:

  1. بی صبرانه منتظر قسمت بعدی هستم.
    و اینکه خودارضایی قبل از این اصلا انجام نداده بودی؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. نه سایه واقعا نداشتم . حاضر نبودم امتحان کنم حتی

      حذف
    2. من هنوز هم برام سخته. هم نوشتن ازش و هم انجام دادنش 🫠

      حذف
  2. وای نیلی. می‌دونستم زجر کشیدی اما نه تا این حد 😔
    منتظرم و این‌جا سعی می‌کنم وقتی خوابه بخونمت‌ون

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. دزیره جونم مراقب خودت باش. راستش اینجا اصلا از زجرهام ننوشتم که ناراحتتون نکنم وگرنه جهنمی بود ولی من بچه بودم نمیفهمیدم

      حذف
  3. چه شجاعی و چقدر مبارزه کردی برای اینجا ایستادن. دممممت گرررررم 🫂🫂🫂🫂

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. اوه ژه نمیدونی چیا بسرم اومده تا امروز مرسی عزیزم

      حذف
  4. واقعا آفرین نیلی که توی محیط بسته ای که داشتی، تلاشتو می کردی و ممنون که به اشتراک می ذاری :*
    منتظر ادامه ش هستم.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. محیطم افتضاح بود انگار تو زندان بودم و با دندون میخواستم قفل رو باز کنم . زیاد توضیح ندادم از نظر مالی هم وضعیت خیلی بد بود

      حذف
  5. خط اول یکی از بهترین جمله‌های آغاز کننده‌ای بوده که خوندم!
    نیلی🫂🫂🫂🫂🫂🫂❤️

    پاسخ دادنحذف
  6. به نظرم اینقد خوبه که کتابش کن، داستان کوتاهش کن و منتشر کن! هنوز قسمتای بعدی رو نمیدونم اما به نظرم خیلی خوبه*.*

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. از طولانی شدن و دقیق شدن تو چیزایی که یادته هم نترس به نظرم!:***

      حذف
    2. ویلا مرسی تشویق میکنی 😍

      حذف
  7. من اومدم دوباره خوندمش :دی
    میگم نیلی دکتر منظورش این بود که یکی از دوستای دخترت برات کاری انجام بده یا فقط بهت بگه چیکار کنی؟

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. مرسی نغمه 😍گزینه ی اول. اینکه بگن چکار کنم که ده نفر بهم گفتن نشد که بشه

      حذف
    2. اصلا نمی دونستم دخترها برای هم اینکارو می کنن. فکر می کردم فقط لزها با هم انجامش می دن.

      حذف
    3. منم نمی‌دونستم نغمه! و تعجب کردم که اینقدر عادی بوده براشون

      حذف
    4. بچه ها این دو تا بای سکچوال بودن. من نمیدونستم. اطراف ما همگی کسایی بودن که از هیچ تجربه ای فروگزار نمیکردن. اینها هم منظورشون صرفا ارضا کردن من نبود اولی که بپاش گل انداخت واقعا سکس و عشق بازی میخواست دومی ولی حرفه ای تر برخورد کرد 😳

      حذف
  8. عاشق این دنباله دارام.. قربونت برم با این تجربه های سخت..

    پاسخ دادنحذف
  9. نیلی این نوشته ت مثل سریال های پر هیجان میمونه برام که برای قسمت بعدش خیلی خیلی منتظر میمونم؛ زودتر بنویسش .

    پاسخ دادنحذف
  10. اون صحنه مطب دکترزنان عالی بود - خودش یک فیلمه. این قدیمی ترین و طبیعی ترین لذت بدنی هر انسانیه و بعد از چند هزار سال هنوز نسل بشر نمی دونه آدابش چیه - خیلی عجیبه و واقعی.

    پاسخ دادنحذف
    پاسخ‌ها
    1. راستش اگه همه چیو توی وبلاگم ثبت نمیکردم الان فکر میکردم همچین صحنه ای رو توهم زدم. مگه میشه اخه؟

      حذف
  11. نیلی منم خیلی منتظر قسمت بعدی هستم. اینکه از اونجا به اینجایی که الان هستی رسیدی یعنی خیلیییی شجاعی. دمت گرم زن

    پاسخ دادنحذف
  12. نیلی آفرین به این قدرتت که برگشتی به اون روزای سخت و داری مینویسیشون. ما لذت میبریم از خوندنش چون الانت رو میبینیم و برات یه کف مرتب میزنیم :****

    پاسخ دادنحذف
  13. من مدتی غایب بودم. الان اومدم از قسمت اول شروع کردم و دارم میرم سراغ باقی قسمت‌ها

    پاسخ دادنحذف