۰۸ مهر ۱۴۰۵

گریه ناتمام

 وقتی جلسه تراپیم تموم شد فقط دلم میخواست از اونجا فرار کنم. کیفم رو عوض کرده بودم، آینم تو اون یکی جا مونده بود. آسانسور انقدره تاریک بود که هیچ نمیدیدم چقدر چشام سیاه شده. نمیدونم چه کاریه هر سری آرایش میکنم، در حالیکه هر سری اشکام همشونو میشوره، میبره.

وارد کوچه میشم و بعد میرسم به خیابون اصلی. بغض میاد بالا، دلم میخواد همونجا گریه کنم، اصلا زار بزنم. خیلی ضایع است. شاتر پلکهام رو با سرعت پشت سر هم میزنم. جلوی اشکامو میگیرم. میذارم گریه هامو برای خونه.

یه غروب قشنگ میبینم. باز دلم میخواد گریه کنم، باز جلوی خودمو میگیرم. میرسم خونه گریم دیگه نمیاد. دلم میخواد اما دیگه نمیاد.

الان که نشستم پای لپتاپ با نوشته گلمک بغضم برگشت. اشکام چند قطره ای اومد و قطع شد. بعد دوباره  شروع شد. امشب که خونه هم تنهام باید بشینم یه دل سیر گریه کنم. ولی خالی نمیشم انگار. هر چقدر گریه میکنم بازم انگاری گریه دارم. چرا تموم نمیشه. مگه ظرفیت اشک یه ادم چقدر میتونه باشه؟

۹ نظر: