۰۷ مهر ۱۴۰۵

میگرن و زمان حال

 وقتی کتاب می خونم به دنیایی پرت میشم که نویسنده ساخته.

لذت می برم از اینکه  می تونم وارد دنیایی بشم که نویسنده ساخته.
دوران ج.ن.گ دنیای سوکورو تازاکی که موراکامی ساخته بود دنیای موازی بود که بهش پناه می بردم.
امروز روز سختی داشتم ،
نه سخت فیزیکی
سخت روحی ، فشار اخبار جنگ یک طرف و تمام دغدغه های یک زندگی هم یک طرف.
امروز جلسه آنلاینی داشتیم با وکیل مهاجرت ،برای پرونده ای که چهار سال پیش آغاز کردیم و الان به جای پایان راه ، در نقطه ابهام ایستادیم و با بهونه های بی ربط یک ادم بی مسئولیت سر و کله می زنیم و آخرش وصل میشه به وضعیت ایران این روزها.
بهونه های بی سر و ته که مثل مته توی مخ من رفت و میگرنم آغاز به فعالیت کرد و تا این ساعتی که دارم می نویسم به فعالیت خود ادامه داده بی توجه به مسکن.
عصری رفتیم باشگاه.
پاییزه و ترافیک همیشگی تهران که رسیدن به مقصد  را به مثابه رویایی دست نیافتنی میکنه.به قدری میگرنم شدیده که حس میکنم دارم چرندو پرند خلق میکنم .
البته چرند و پرند مدل  رها  نه  چرند و پرند دهخدایی.
توی کافه نشستیم.کافه ی همیشگی.زمین چمن روبه رویم بود و از دور برج میلاد که من همیشه بهش میگم برح گیشا ،دیده می شد با نورهایی که توی بدنه اش می آمدند و می رفتند.
شیر چایی ماسالا سفارش دادم ،بوی دارچین اش برام بوی پاییز رو میده، امشب تا اومدیم شروع کنیم به پیاده روی هوا تاریک شده بود ،نشانه ی دیگری که فصل تغییر کرده. باد می یومد ،هوای تهران چند درجه خنک شده و کاملا امشب در باشگاه محسوس بود .
من امشب خسته بودم خیلی خسته.
سعی کردم فقط لحظه ام رو زندگی کنم ،
کتاب سوگ از آن آدمی رو شروع کردم ،امروز یک جمله ای خوندم توش به نظرم فوق العاده بود : "" گذشته همچون شن روان است و آینده نامعلوم؛ اما در زمان حال می توانی شناور باشی.نه جیزی از قلم افتاده و نه چیزی در سایه‌ی شاید ها پنهان شده است."

چشمانم را بستم تا با باد همراه شوم ،تنها صدایی که می شنیدم صدای برگ ها بود که با باد تکون می خوردند.برگی روی میز افتاد، برگی که زود خودش رو به پاییز باخته بود.خشک بود و زرد.
.

۱ نظر:

  1. وقتی از حال و هوای تهران میخونم خاطرات و حال و هوای اون زمانا یادم میاد. یجوری خوبه. حتی ترافیکش هم. چون مهمون بودم و برای خوشی اونجا بودم . حیف که دیگه جایی برای لذت و خوشحالی برامون نذاشتن

    پاسخ دادنحذف