۱۰ مرداد ۱۴۰۵

A real pain

 روز دهم

دیشب روتین نوشتن رو‌نتونستم اجرا کنم ، همسر بعد از یک هفته از سفرکاری برگشته بود و بچه ها هر کدوم یه برنامه برای آخر هفته داشتن که خداروشکر انجام شد .

چند روز پیش فیلم A real pain  رو داشتم نگاه میکردم ، دیدم چقدر با دیوید حس همذات پنداری دارم. دیوید و بنجی دو تا پسرعموی یهودی بودن که بعد از فوت مادربزرگشون با یه تروما توریسم  میرن لهستان ، زادگاه مادربزرگشون که از بازمانده های هولوکاست بوده!

دیوید یه آدم معمولی و یه مرد متاهله که خیلی درگیر کار و زندگی هست و برعکس پسر عموش بنجی یه مرد بیکاره که توی زیرزمین نمور خونه ی پدری ش اوردوز کرده و‌نجاتش دادن!

حالا هر لحظه ی فیلم من  داشتم به این فکر میکردم که خیلی از ما ، توی زندگی های شخصی مون ، تمایل اخلاقی داریم به هم دردی . وقتی یکی از عزیزانمون یا حتی فردی غریبه ، توی وضعیت سختی قرار میگیره  ، تحت تاثیر قرار میگیریم ، به هر روشی که میتونیم سعی داریم کمکش کنیم ، اما در حقیقت ما همیشه هم نمیتونیم که درد دیگران رو کامل درک کنیم! حتی شاید نتونیم چند ثانیه هم خودمون رو‌جای اون طرف بگذاریم !

مثلا من چطوری میتونم رنجی که صاد از خیانت همسرش کشیده رو درک کنم ، از اینکه اون مَردَک دخترش رو ازش گرفته و داره با یه زنی زندگی میکنه  که با مادر زن هم ، همخوابگی  کرده!!

من حتی ثانیه ای هم نمیتونم درد و رنجی که صاد داره میکشه رو تصور کنم ، فقط میتونم کنارش باشم ، نمیدونم این مسیر به کجا ختم میشه ، صاد میتونه زیر بار این همه تاریکی دوام بیاره!

۴ نظر: