خواب میدیدم. یه خواب معمولی. توی خوابم یه روال و زندگی طبیعی در جریان بود. برادرم ایران بود و حداقل یادمه هنوز جنگ نبود. بیدار شدم یادم افتاد که هنوز زندگی مثل قبله و ته دلم یهو خالی شد. آروم گریه کردم. قطرههای اشک سر خوردن رو بالش.
نکنه دیگه برادرم رو نبینم. یادم افتاد بهم گفته بود باید تاب بیاری. چه کسی میدونه یا میتونه تعیین کنه که من چقدر می تونم شکننده باشم یا نباشم. حتی خودم نمیدونم.
همونطور که رو تخت دراز کشیده بودم فکر کردم «تاب آوردن» دقیقا یعنی چی؟ تحمل کردن؟ طاقت آوردن؟ دوام آوردن؟
دیگه چه معنای دیگهای میتونه داشته باشه؟
بعد با خودم گفتم دوباره، باید تاب بیاری باید تاب بیاری.
در حالیکه از درون شکسته بودم. مثل قطعههای لیوان در هم شکسته. مثل شیشههای خورد شده از صدا و لرزش انفجار.
ذرههای شکستهم تیز بود. یه جای مبهمی رو انگار زخم کرده بود. و میسوخت و اشکیم میکرد.
بعد با خودم گفتم، باید تاب بیارم. همه آدمها یا در جنگ میمیرند یا تاب میارن. احتمالاً من جز اون دستهم که باید تاب بیارم. به دلایل نامعلومی در زمان و مکانی هستم که باید تاب بیاورم بدون اینکه مقصر باشم.
بعد فکر کردم زندانیها هم سلولهای انفرادی را تاب میارن و دلم آروم شد. ولی بعد از تمام شدن تاب آوری، همون آدم قبلین؟
باید پا میشدم. خونه رو تمیز میکردم. غذا میپختم. به درمانگاه میرفتم. به تحلیلها و غر زدنهای مریضام گوش میکردم. از ایست بازرسیها که پسرهای نورس با سبیلهای تازه سبز شده که اسلحه به دست داشتن رد میشدم. باید زندگی میکردم. حالا دیگر کمتر اخبار را چک میکنم. دیگه وقتی پرزیدنت تهدید میکنه از خاموشی و بحران و .. نمیهراسم و سریع نون خشک و کنسرو و پد بهداشتی نمیخرم. دیگه اول صبحها چک نمیکنم کجا رو زدن یا حتی نزدن. گاهی فکر میکنم قوی هستم و این تابآوری قویترم کرده. ولی کی میدونه، هیچکس، هیچکس، هیچوقت نمیدونه
How fragile we are
هیچکس هیچوقت نمیدونه....
پاسخ دادنحذف🫂
🫂💖
حذفاین نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخ دادنحذفهیچکس
پاسخ دادنحذف