۱۵ تیر ۱۴۰۵

مربا آلبالوی مامان

ساعت «سین» زنگ نزده. قراره از این هفته، در اعتراض به آشفتگی محل کار، از خونه کار کنه. گرچه بعید می‌دونیم اثری داشته باشه. پا شدم دیدم هفت صبحه. اینرسیِ استخر رفتن با جمله‌ی «دیگه دیر شده» شروع شد. گوشی رو روشن کردم. نیره پیغام داده آشفتگی و تنش توی پست‌های آخرت معلومه. حتی دلم نمی‌خواد وبلاگ یا داشبورد رو باز کنم.

اینکه هر سه تا مایو هنوز توی لاندری‌ان، کمکی به تصمیم‌گیریم نمی‌کنه. می‌رم رو ترازو: یه کوچولو زیر هفتاد. زیاد جشن خاصی براش نمی‌گیرم. چون جمعه که هفتاد و یک و نیم بود، حتی دکمه‌ی شلوارم بسته نمی‌شد. ولی حتی برای اون هم غصه‌ی خاصی نخوردم. مال قرص آهنه. انگار طول روده‌ام سه برابر شده باشه. به ته‌مونده‌ی غذاها فکر می‌کنم که تو فشار و تاریکی، به امید نور ته تونل، خودشون رو می‌کشن جلو.

توی اتاق کارم ولو می‌شم روی مبل. دیشب توی دفتر ورد هیچی ننوشتم. حتی افتتاح اسپری ضدبخار عینک هم که شنبه صبح دلیور شده بهم انگیزه‌ی رفتن نمی‌ده. میز کارم خیلی به‌هم‌ریخته است. پا می‌شم، همه دفترهام رو بی‌حوصله می‌ذارم رو هم. کاپشن رو از صندلی برمی‌دارم، توی کمد آویزون می‌کنم. شونه و گردنم گرفته است. به خودم می‌گم شنا نری فقط بدتر می‌شه. حتی فکر کردن به ریلکسیِ بعد از شنا هم جواب نمی‌ده.

«سین» از پایین چک می‌کنه قرص خوردم. الکی می‌گم آره. بعد می‌رم و بدون آب دو تا قرص رو می‌ندازم بالا. دلم می‌خواد هیچ کاری نکنم. حتی دلم نمی‌خواد مرخصی بگیرم. دلم می‌خواد دکمه‌ی پاز رو بزنم، زمان نگذره تا من بتونم فکر کنم ببینم چی کار می‌خوام کنم. نه فقط برای نیم ساعت دیگه، برای زندگیم.

یاد بقیه و راهکارهاشون می‌افتم. هنوز توی بن‌بست خودم گیرم. همش شاید برا اینه که نه مامانم اهل مربا آلبالو درست کردنه و نه من دختر مربا آلبالو‌خور مادرم.


زمان: ۸:۱۵ / دما: ۱۲.۲
روی آب مه رقیقی بی‌حرکت ایستاده. بارون نم‌نم شروع می‌شه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر