عاشق سفر جادهایم. اینکه داری میری، یهو چهارتا درخت میبینی، پشتش کوه. میپیچی زمینهای زراعی رنگی رنگی. جلوتر گیاههای خارخاری بنفش. خونههای فسقلی لای درختای سیب. مزرعههای ذرتهای کلهزرد و قدبلند. بعد خورشیدو میبینی گرد و قلمبه و درخشان و نارنجی، وقت غروب داره میره پشت کوهها. آسمون که خاکستری و صورتی و نارنجیه.
بعدتر لیوان چای که نصفه پر شده که نریزه تو حرکت ماشین. گیلاسهای درشت و سیاه. نونهای شیرینی که گذاشتی دم دست برای وقتی که هوس خوردنی میکنی.
ایست بازرسیها و پیادهشدنها و سوار شدنها و خواهرم سفر به سلامت باشه شنیدنها.
دیرتر که هوا تاریک شده و هرچی مزخرف بود شنیدی و حوصله سررفته، از تو ساک خوراکیها پاستیل خرسی درآوردن و موزیک شاد گذاشتن که سه ساعت آخر مسیر بگذره زودتر.
گمون نکنم وقتی برسم خونه، جون دوش گرفتن داشته باشم. دلم تختم رو میخواد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر