چند روز به پایان چالش مونده ؟ آیا بعد از آن هم میتوانیم بنویسیم؟ من که اینقدر حرف دارم بعضی روزها دو تا پست هم گذاشته ام. من که بخاطر اضطرابم نتوانسته ام دوره را شرکت کنم. من که جیک و جیک میکنم براتون ٬ پستهای زیاد میذارم براتون٬بذارم برم ؟ کجا برم؟
بچه نبود و ساعت های ده و نیم شب بعد از اینکه همه ی کارهای لیستم تیک خورد کرم درونم گفت بروم امانتی پ را بهش برگردانم. او هم که از غم فراق من در حال میگساری بود و آماده گفت بیا ساحل فلان جا هوا عالیه. دوان دوان بسمت فعالیت تکانشی ام روان شدم. وقتی هم رسیدم شروع کردم به نوشیدن. ساحل زیبایی بود وکمی جین تونیک هم برای کسی که بندرت مینوشد چاره ساز است. این هم از آن کارهای احمقانه من بود که داغ دلی را که بقول خودش شکسته ام دوبار تازه کنم. آنهم آدمی که منطق و طرز فکرش کیلومترها با من فاصله دارد. از دیدگاه من او نه عاشق است نه دلش شکسته نه غمگین است و نه من جرمی کرده ام. او فقط خودخواه و فرصت طلب است. این را هی بخودم یاداوری میکردم که باز گول نخورم و دوباره نرویم سر خانه ی اول و از فردا باز بساط اعصاب خوردی ام را فراهم کند. حداقل توانستم این بار سطح تکانشگری ام را آگاهانه تنظیم کنم و در برابر همه ی وسوسه هایش مقاومت کنم و در آخر تنها برگردم خانه و با دو تا قرص مسکن وگوش کردن به مدیتیشن خواب بیست دقیقه ای بخوابم. بخودم کردیت خود کنترلی بدهم؟ نه! علت اینکه تنها برگشتم این نبود که عقلم کار کرد بلکه این بود که حتی حال لذت دادن به بدنم را هم نداشتم. داشتم پریود میشدم و مدتیست قبل پریودم خستگی عظیمی را تجربه میکنم. شاید مربوط به پری منوپاز است. یک جور خستگی که حتی نخواهم زحمت ارگاسم و اسکویرت بخودم بدهم. برای هماغوشی و رسیدن به ارگاسم زمان انرژی و تمرکز زیادی لازم دارم .از چهل سالگی به بعد درهای بهشت بروی من باز شده و پد زیر انداز جاذب لازم دارم تا ملافه و تخت خیس نشود.هر بار هم هنوز برایم به معجزه می ماند و به خودم هزار افرین میدهم. در آن لحظات در دنیای خودم قهرمانی هستم که قله ها را فتح میکند٬گاهی پشت سر هم چند قله را٬ و مدالش را به گردنش میاویزد. حالا شما ببین چه حالی بود دیشب این زن که از شدت بی رمقی و بی جانی درهای سنگین بهشت را بروی خودش باز نکرد.
امیدوارم زودی خستگیت در بره و دوباره درهای بهشت رو به روی خودت باز کنی که خوب بهشتیه نیلی ؛))
پاسخ دادنحذف