هر دو درسکوت منتظریم. سعی میکنیم به روی خودمون نیاریم. باهم معمولی و روزانه حرف میزنیم. از موضوعاتی که هردو میدونیم الان برای هیچ کدوممون مهم نیست. هر دو منتظریم و مضطرب و مرافبیم که استرسمون رو به اون یکی منتقل نکنیم. منتظر یه خبرم که خیلی برام مهمه. برامون در واقع. و خب هیچ کاری به جز منتظر بودن نمیتونم کنم الان.
تمام روز در تلاش برای فریفتن مغزم بودم. به بخش کدبانوی خود چنگ انداختم که معنی ش میشه تمیزکاری و آشپزی. بعد از مدت ها ته چین درست کردم. سفره ی دونفره ی کوچیکمون رو قشنگ تر از همیشه چیدم. خوب هم شده بود انصافا. فکر میکردم یادم رفته باشه آشپزی. و بعد از روزها فرصت شد روی خونه دستی بکشم. زندگیم زیر یه لایه خاک مدفون بود. همه جا گرد و خاک. بعد که خونه تمیز شدو بوی خوب مایع ضدعفونی همه جا پیچید ، همه چی بسیار مطبوع تر بود.
این وسطا استرس که میرسید شروع میکردم به زمزمه کردن. اولین اهنگی که به ذهنم میرسید. من خیلی کم میخونم حتی تو خلوت. صدای خودمو دوست ندارم. الف چند روز پیش بهم گفت صدات قشنگه. تا حالا بهش فکر نکرده بودم . دوق مرگ شدم. منظورش البته این نبود که به درد خوندن میخوره. خود صدام رو میگفت. تازه بود برام کلا این موضوع. انی وی. شروع میکردم خوندن و چون مغزم نمیتونست همزمان به چیز دیگه ای هم فکر کنه، مجبور میشد بی خیال فکر کردن به استرس و نتیجه بشه.
الان ولی دیگه شب شده و مغزم از کنترل شدن خسته است. میخوام بشینم فیلم و سریال بریزم توش ولی میدونم هی قراره بیاد و بره این اضطراب کشنده. لامصب دستم برای خودم رو شده در اکثر موارد. و نمیتونم دیگه از خودم گول بخورم. ولی خب. میرم تلاش خودم رو بکنم.
۲۸ تیر ۱۴۰۵
پنجمین روز از چهل روز دوم - بیست و هشت تیر، نوزده جولای
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر