نسیم تنها کسیه که اسمشو اینجا کامل نوشتم. بیشتر از همه دربارش حرف زدم و اتفاقا فکر میکردم که باید یک پست بهش اختصاص بدم. اون خواهرمه و 9 سال ازم بزرگتره.
تو فیلم Sentimental Value یه جای از فیلم دو تا خواهر دارن باهم دردل میکنند که یه جا خواهر بزرگه به خواهر کوچیکه میگه تو چرا انقدر خوب از آب در اومدی و من انقدر داغون؟ خواهر کوچکیه هم جواب میده که من تو رو داشتم. من نسیم رو داشتم همیشه. کسی که برام یه محافظ بود، یه همراه، یه حامی. ولی چرا من انقدر داغونم و اون اینقدر فوقالعاده است؟
مستقل، قوی و زیباست. بدون توجه به کسی همیشه کار خودش رو میکنه و وابسته به کسی نیست. بار غمش رو همیشه تنهایی به دوش میکشه. در عین حال بلده از خودش مراقبت کنه. بلده قشنگ زندگی کنه. با محدودیتهایی که بزرگ شد، جنگیده. قطعا روحش پر از زخمه ولی یاد گرفته درمانشون کنه. به نظرم خیلی صحبت کردن رو دوست نداره، یعنی توضیح با جزییات اتفاقات رو و به قول خودش مدلش اینجوریه. گاهی به جای مکالمه رو در رو با چت راحت تر باهام حرف میزنه. گرچه لازم به حرف زدن نداره، اون با عمل و توجه بهم دوست داشتنش رو نشون میده. هرچی اون شجاعه، من ترسو ام. یه بخشی از آزادی که من تو زندگی دارم رو نسیم تونسته برام ایجاد کنه. اون تونست روی ممنوعهها خط بکشه و اجازه بده منم تجربشون کنم. گاهی خیلی دوره، گاهی خیلی نزدیک ولی میدونم همیشه هست.
هی فکر میکنم نه شبیه نسیمم، نه مامان، نه بابا. هر سه تاشون خیلی فعالن چرا من واقعا انقدر باهاشون فرق دارم. قرار بود از زبان اون بنویسم. زبان نوشتاری نسیم خیلی سخته برام، قطعا نمیتونم مثلش بنویسم چون خیلی احساسی و شاعرانه مینویسه و از کلمات خاص استفاده میکنه ولی میتونم مثل اون نیم فاصلهها رو رعایت نکنم:
نسیمم. چند روز پیش به نغمه (همون یوکوی اینجا) گفتم کاری که داره میکنه شجاعانه است و بهش افتخار میکنم ولی نمیدونم چرا به حرفام گوش نمیده. لجم میگیره وقتی دنبال تایید بقیه است. این اخلاقش عصبانیم میکنه. کاش یاد بگیره برای خودش زندگی کنه. لازمه که خودش رو باور کنه. صد بار بهش گفتم بره پیش یه تراپیست خوب، اگه بره میتونه ریشه ای مشکلاتش رو حل کنه و کاش از این وابستگیش به مامان کم کنه.
خودش میدونه من شدیدا معتقدم که رشد آدمها اونجایی اتفاق میوفته که از دل اتفاقهای بد، بتونن اتفاقهای خوب و نقطه های روشن تو زندگیشون رو بسازن. درسته روزهای بدی رو گذروند. اتفاقی که براش افتاد خیلی غم داشت. ولی باید بتونه ازش درس بگیره. همش فکر میکنه مشکل اونه ولی نیست. خیلی ولی خوبه که داره حرکت میکنه. من تا اونجایی که بتونم دارم ازش حمایت میکنم. ولی خودش هم خوب میدونه که تو این مسیر باید تلاش کنه، منتظر کسی نباشه. کاش انقدر به نتیجه فکر نکنه. نتیجه مهم نیست. حالا که دلش رو به دریا زده فارغ از نتیجه کاش یاد بگیره قدم قدم از این مسیر لذت ببره و کیفش رو ببره.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر