طبق برنامه، ظهر وسایل ناهار و چهارتا میوه و اسباب تفریح رو برداشتیم بریم پارک. من کتاب و دفتر نقاشی برداشتم، یار هندزفریاش رو. دوباره تو موج گرماییام. هوای خونه از صبح نیمدرجه نیمدرجه بالا میره تا نزدیک سی. شب تا صبح دو سه درجه میاد پایین و فرداش باز همینه. یکشنبهها کتابخونه هم بسته است. یه دریاچه قشنگ نزدیک خونه پیدا کردم، با دوچرخه نیم ساعت راه بود. اما اون رو هم از ترس اینکه مسیرش سایه نباشه و گرما و آفتاب اذیت کنه نرفتیم.
زیرانداز رو انداختیم تو سایه دوتا درخت بزرگ. از دیروز گرمتر بود، اما هنوز هم صدبار از خونه بهتر بود. یه نسیم خوبی میاومد گاهی. ناهار رو خوردیم و دراز کشیدیم. کنار هم در حد یه چرت کوتاه خوابمون برد. - بلند میشم برای خودم شراب میریزم. دوشبه وقتی میخوام وبلاگ بنویسم، دوست دارم یه لیوان شراب کنار دستم باشه. خوشم میاد. حس آسودگی بهم میده. حس اینکه دارم بدوبدو و برای تیک خوردن نمینویسم. مینویسم برای نوشتن، چون انتخابمه که تو این لحظه بشینم و وبلاگ بنویسم. یه خورده هم فکر میکنم شبیه آیدا میشم. - یار میره دور پارک دوچرخهسواری کنه، حوصلهاش سر رفته. منم کتابم رو برمیدارم بخونم. آخرای داستان دوم کتاب داستانهای رمی جومپا لاهیریام. داستان دوم تموم میشه و سومی رو شروع میکنم. داستانهاش روون و خطی و سادهان. اوجهاش خیلی بالا نیست. شخصیتپردازیاش هم خیلی عمیق نیست، هرچند شاید دارم با رمان مقایسه میکنم. من همیشه رمانهاش رو بیشتر دوست داشتم. با این حال احساس میکنم این مجموعه داستانش از مترجم دردها ضعیفتره. من البته کنجکاوی دیگهای برای خوندن این کتابش دارم.
جومپا لاهیری از سیزده چهارده سال پیش جمع کرد و رفت ایتالیا تا زبان ایتالیایی رو خوب یاد بگیره و بعد اون هم داستانها و ناداستانهاش رو به ایتالیایی مینویسه. «به عبارت دیگر»ش رو که خوندم (یهجور خودزندگینامه و تعریف ارتباطش با زبان ایتالیاییه) هنوز ایران بودم. همون موقع با خودم فکر کردم چه جسارتی به خرج داده و چه چالش سختی برای خودش به عنوان نویسنده تعریف کرده. اما الان که دو ساله انگلیسی زبان ارتباطی روزمرهام تو محیط جدیده، بیشتر به کاری که کرده فکر و تحسینش میکنم. به انگلیسی میخونم، صحبت میکنم، با دوستام درددل میکنم یا تسلیشون میدم، ایمیل و مقاله و پایاننامه مینویسم، اما هنوز ازش خیلی دورم. نمیتونم داستان یا یادداشت به انگلیسی بنویسم. خیلی وقتها اونچه تو ذهنمه، با دایره کلمات و عباراتی که بلدم، به لغت در نمیاد یا اگر هم کلمات رو کنار هم میچینم، میترسم معنی دیگهای جز اونچه تو ذهنمه ایجاد کنن. گاهی، مثلا وقتی یه کلمه فارسی رو یادم نمیاد، حس میکنم دارم زبان رو، زبان ارتباطم رو گم میکنم. برای همین خوندن داستانهای رمی برام جالبه. دوست دارم ببینم نویسنده مورد علاقهام چطور از پسش براومده. و البته، حتی اگه داستانها عالی نیستن، اما همین روایت خطیشون که با اونقدری از داستاننویسی که من یاد گرفتم قابل تحلیله، بهم انگیزه میده برگردم به نوشتن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر