آقای الف و خانوم عین با هم خوابیدند.
تا اینجای کار مشکلی نبود. و به من هم ربطی نداشت. آقای الف دوست خانوادگی دوران بچگی و دانشگاه و خانوم عین دوست دوران تخصص و صمیمیترین دوستم که هنوز هم با هم دوست هستیم، بگذریم.
چند سال پیش بود. خانوم عین بهم گفت، آقای الف دوست تو در اینستاگرام، به من ریکوئست داده و لاس میزنه و تقاضای دیت داره. گفتم تا اونجایی که من باهاش همکلاسی بودم و در حد دوست که از دوران گذشته میشناسنش، پسر خوبیه. خانواده خیلی محترم و باکلاسی داره و اینکه میخوای باهاش دیت بری یا نری کاملاً به خودت مربوطه. خانوم عین لاسهای آقای الف را بیجواب نگذاشت و با هم دیت رفتن و بعد هم خانه و سکس و این حرفا. خانوم عین گفت که فقط آقای الف تاکید داره که سایه نفهمه. که گفتم مهم نیست و گفتم شاید خجالت میکشه و به من هم مربوط نمیشه قاعدتاً.
تا اینجای کار هیچ مشکلی نبود. مشکل از اونجا شروع شد که خانوم عین شروع کرد تعریف کردن جزییات رابطهش. البته که قبلاً هم با پارتنرهای قبلی همینطور بود و جزییات را برای من میگفت. ولی در این مورد چون آقای الف رو از بچگی میشناختم و سالها همدانشگاهی بودیم، دوست نداشتم مثلاً سایزش را بدانم یا حین سکس چیکار میکنه یا وقتی پیام میده به خانوم عین فقط راجع به سکس حرف میزنه و این خانوم عین رو میرنجونه. از یه طرف هم چون عادت دیرینه خانوم عین بود که راجع به پارتنرهاش بدون سانسور با من حرف میزد، میترسیدم چیزی بگم و فکر کنه چون آقای الف دوست قدیمی منه مشکلی دارم با این قضیه. فلذا سکوت کردم.
مشکل اصلی از اینجا شروع شد که لابلای حرفهایش در مورد آقای الف، یکبار گفت که آقای الف گفته که سایه انگار با پارتنرش مشکلی داره. از قضا در اون زمان بخصوص من خیلی هم با پارتنر اون زمان خوب بودم و مشکلی نبود. پرسیدم چرا اینو گفت و چرا اصلا شما در لحظات خصوصیتون در مورد من حرف میزنید؟
گفت که آقای الف گفته که تو عکس از پارتنرت نمیذاری و احتمالا زیاد با هم خوب نیستید.
بعد فکر کردم که چرا این فکر رو کرده؟ مگه همه هر روز از پارتنرشون عکس میگذارند؟ تازه آقای الف، پارتنر وقت را میشناخت و تو مهمونی هم همو دیده بودند و صرف اینکه شمرده من چند تا عکس از فلانی گذاشتم یا نگذاشتم عصبانیم کرد.
انقدر عصبانی، که یه عکس دو نفره از خودمان گذاشتم و مثل تینیجرها یه قلب هم از اونایی که دو تا قلب در هم رفته است بالای سرمان گذاشتم. و گس وات؟ آقای الف من رو بلاک کرد :)))))
خانوم عین و آقای الف هم بعد از یه مدتی کات کردن و آقای الف هم مهاجرت کرد ولی همه این سلسله اتفاقات باعث شد من دوست معمولی مثل آقای الف رو از دست بدم.
اینجا ذهن من همیشه درگیر مونده که چی باعث این قضیه شد؟ آقای الف، خانوم عین یا خودم.
بهرحال اینها همه گذشته ولی زندگی از این داستانهای عجیب زیاد دارد. حداقل برای من.
خیلی خوب نقل میکنید و روایت را جان میدهید 👏🏼
پاسخ دادنحذفمرسی
حذفبلاک کردن آقای الف عالی بود. چه حسی داشته اون زمان؟ خجالت؟ عصبانیت از خانوم عین بخاطر لو دادن گفتگوهای خصوصی؟ لج گرفتن از دیدن رابطه ی خوب دو نفر؟ یا چی؟ 😀
پاسخ دادنحذفواقعاً نمیدونم. و اینکه دیگه نه پیامی بهم داد و نه من پیام دادم. معمولاً سال نو رو تبریک میگفت هرسال :)))
حذفبا شهاب موافقم سایه. من روایتهای تو رو خیلی دوست دارم.
پاسخ دادنحذفمن هم یک روایت تقریبا و تا حدودی شبیه این دارم و صمیمیترین دوستهای پسر و دخترم رو از دست دادم :)
لطف شما و شهاب رو میرسونه. همه بگردیم کنج خاطراتمون، روایت مشابه داریم :)
حذفخیلی دوست دارم مغز آقای الفهارو باز کنم ببینم چی توشونه؟ به چی فکر کردن که همچین کاری نتیجهش شده؟
پاسخ دادنحذفآقای الف از بچگی کمی نرد بود. حالا تو مغزش چه فعل و انفعالاتی رخ داده نمیدونم.
حذفبا چیزهایی که نوشتی حدس من اینه که آقای الف همیشه یه گوشه ی چشمی به شما و رابطه تون داشته و شایدم امیدوار که بتونه بدستت بیاره :) خلاصه که با اون عکسی که گذاشتی تیر خلاص رو زدی بهش :)))
پاسخ دادنحذفوالا آقای الف خیلی نرد بود. ما هفت سال همکلاسی دانشگاه بودیم و گوشه چشمی هم داشت وقت زیاد داشت کمااینکه خاطرات دیگهای هم هست که بعداً عمری بود روایت میکنم :))
حذفعه ، حتما با قلم خوبت برامون در موردش بنویس.
حذفمرسی از لطفت. حتماً :*
حذفبا مستانه موافقم. اون برای تو دوست معمولی بوده ولی تو برای اون نه.
حذفحالا فرصت بشه کارهای ضد و نقیض دیگه که این شبهه رو میشه باهاش رد کرد، مینویسم
حذف