امروز قرار بود همش تو راه باشیم. اول صبح راه افتادیم که زودی تونل گوتارد رو رد کنیم و امتیاز اون مرحله رو از دست ندیم. چون اگه به ترافیک تونل میخوردیم با یک بچه ی ده ماهه که هر لحظه در صندلی ماشین منتظره تا بذاریش زمین چهاردست و پا بره، دیگه حسابمون با کرام الکاتبین بود! خوشبختانه سحرخیزی جگرگوشه یک جا به دردمون خورد و ما هم زود راه افتادیم و اولین جا بعد از تونل توقف کردیم و به خودمون کراسان کرمی و کاپوچینو جایزه دادیم. همین یکی دو ساعت رو که میری به سمت جنوب، حتی وقتی هنوز توی سوییسی ، همه چیز پر از کرم و پودر قند میشه. سلام کالری های منتظر! خودمان را با این کروسان های کریسپی و کرمی از تنظیمات جدی کارخانه به تنظیمات دلنشین تعطیلات در آوردیم و تصمیم گرفتیم حالا که انقدر برنامه ریزان خوبی هستیم پس توقف بعدی را کومو بگذاریم و آنجا احتمالا در کنار دریاچه کومو به خودمان اپرول اشپریتز جایزه بدیم که دیگه سیم های تنظیماتمان حسابی اتصالی کند. لاقل اینجوری فکر میکردیم.
رسیدیم به کومو و سعی کردیم خودمان را در پارکینگ بسیار طبقاتی و تنگ و تریکی بچپانیم. ماشین جمع و جور از ملزومات ایتالیاست که ما نداشتیم. این شد که با ده تا فرمان و دوبار جا عوض کردن بالاخره خودمان را جا کردیم. از پارکینگ درومدیم بیرون، بچه کمی بالا آورد ولی با همین کمی تیشرت و شلوارش مزین شد. در ساک زیر کالسکه اش لباس اضافی نگراشته بودیم. ۶ طبقه برگشتیم بالا ماشین را جابجا کردیم ( چون ته اش به دیوار بود) تا لباس مورد نظر را از چمدان در صندوق برداریم. لباس را عوض کردیم و برگشتیم به سمت جایی که برای ناهار نشان کرده بودیم. برخلاف ریتینگ ۴.۸ و اسمش که پاستا wowبود، اصلا wow نبود. مزه ی هیچی میداد. دوباره یادمان آمد که در ایتالیا روی ریتینگ حساب کردن سادگی محض است. کما اینکه خوشمزه ترین پاستای عمرم را در شهر ساحلی ای زیر پونز و لب ساحل در رستورانی که اصلا روی مپ وجود نداشت خوردم. البته آنموقع با دوست ایتالیایی سفر میکردیم که از روی حسش آنجا را تشخیص داد. انگار که ما برویم مثلا بازار کاشان از قیافه ی یه کبابی بفهمیم عجب جنسی!
خلاصه، حساب کردیم که بریم. جگرگوشه با عوارض کارخرابی اش ایندفعه شلوارش را هدف قرار داده بود. که ما شلوار اضافه تر برنداشته بودیم. هوا بیرون به غایت داغ بود، بچه را عوض کردیم و با پوشک و تی شرت در کالسکه گذاشتیم. و امروز برای بارچندم ازش عذرخواهی کردیم که انقدر پدر و مادر ناشی و صفرکیلومتری هستیم. رفتیم کنار دریاچه یک عکس بگیریم، جگرگوشه فودکما شد. و این یعنی ما باید ۴۰ دقیقه ای در خیابان های کومو بگردیم تا بیدار شود. همینطور که میگشتیم به کافه ای رسیدیم، دوتا ایس لانه گرفتیم. تا سفارش حاضر شود از وقتمان به نحو احسن استفاده کردیم، هر دو سرمان را کردیم در گوشی و به اسکرول کردن های عقب مانده مان رسیدیم. تا جگرگوشه خواب بود و در اثر دور دور کردن ها چند دست لباس و یک سطل و بیلچه ی ساحلی برایش خریدیم. وقتی بیدار شد و به سمت مقصد نهایی برای امروز راه افتادیم، فکر میکردیم ماهی به دمش رسیده و یک ساعت راه داریم تا برسیم. ولی ترافیک بعدازظهر شهرهای ایتالیایی را نخوانده بودیم. و گوگل مپ هی مارا با دست ۱۰ دقیقه جلو میبرد،با پا ۵ دقیقه عقب میکشید و نشان به آن نشان که یک ساعت تبدیل به بیش از دو ساعت شد و طاقت جگرگوشه طاق.
راستش داره از chaos و همه چی رو هوایی بچه داشتن خوشم میاد. شاید چون فقط یدونه است قابل تحمل است. اونایی که دوتا دارن باید بگن:)) شاید هم تنم میخاره فقط!
ما اولین سفر خارجی با بچه ها را رفتیم کومو - یکی پنج و یکی سه ساله و بیشترین چیزی که من یادمه کول کردن یک کالسکه سفری بود که با هزار ساعت تحقیق و مشاوره خریدیم و تقریباً در نود ه نه درصد سفر روی کول من بود چون تا سه ساله رو می ذاشتیم توش پنج ساله می گفت من هم می خوام و حاضر هم نبود روی قسمت عقبی اش وایسه یا خواهرش رو هل بده و جنگ جهانی می شد و ما کالسکه بر دوش و دو بچه در بغل و پله های بی پایان! در مورد بچه دوم هم نقل قول می کنم از یکی از دوستانم که همین سوال تو رو ازش پرسیدم وقتی که فقط اولی اومده بود: یک بچه داشتن مثل اینکه در قسمت کم عمق استخر روی پاهات وایسادی و خیلی خوشاینده که نصف بدنت زیر آب هست و خنک و خیس و نصف بدن هم خشکه و راحت هم نفس می کشی و همه چیزتحت کنترله. دو بچه داشتن پریدن جفت پاست توی قسمت پرعمق که قدت نمی رسه و عضلهء پات هم گرفته و هر از چند دقیقه می تونی به زحمت بیای سطح آب یک نفسی بکشی که زنده بمونی :) برای ما دوسه سال اول همین بود که گفت - ولی الان (حدود ده سال بعد) خیلی بهتر شده و از همبازی شدنشون خوشحالم و خب خوش شانسی عالی ما که هر از جنس یکی اومد خیلی خیلی احساس کمال و خوشبختی آورده برای من.
پاسخ دادنحذفپس آن چیزی که من فکر میکنم به هم ریختگی و chaos است، یک آبتنی دلپذیر است!:)) من این قسمت پیش بینی ناپذیری اش را هم اخیرا دوست دارم، مثل همین کالسکه ای که گفتی. با دقت تمام یک برنامه ای میریزی بعد طوری پیش میره که همش هوا میشه.
حذفاینکه گفتی ولی فکر کنم همیشه یادم بمونه:)) لاقل ادم میدونه چی در انتظارش خواهد بود.
سارا جان سفر خوش بگذره ، در مورد دو تا بچه داشتن من دختر و پسرم با هم ۸ سال اختلاف سنی دارن ، از روش کوهنوردان حرفه ای استفاده میکنم و بهت میگم که این پیچ تند سربالایی رو که رد کنی میرسی به قله:) خیالت راحت
پاسخ دادنحذفچه حس خوبی داد این پیچ تند سربالایی که گفتی:) مرسی مستانه.
پاسخ دادنحذف