حالا ماجرای دیدار از اونطرف:
چند لقمه کره بادوم زمینی خوردم، یهو یاد یه موضوعی افتادم از اتاق رفتم بیرون و در چارچوب پارتیشن نهال وایستادم.
با اون شیطنت همیشگی اش برام داشت قصه اون شب مهمونی رو تعریف میکرد. برام جذاب بود ازش بشنوم چون اون آدمه که دنبال رفتارش بودم توی اون مهمونی بود.
در طبقه باز شد .ساعت ۸ و ۳۰ بودد، فکر کردم یکی از بچه هاست.
خیلی معمولی سمت در برگشتم.
اونی که توی چارچوب در می دیدم رو باور نمیکردم.
رها بود مثل همیشه خندان و پر انرژی .
چشمانم از تعجب گرد شد.دستم رو سمتش دراز کردم و گفتم به به رها خانم.
باهم دست دادیم.
ازش پرسیدم اینجا چی کار میکنه ؟
گفت که کلاس داره اومده این ساختمون.
خیلی وقت بود ندیده بودمش.
چند تا شوخی کردم باهاش.گفتیم و خندیدیم با نهال ۳ تایی.من و نهال شوخی هامون ته نداره، رها هم می خندید.
بهش دوباره گفتم که اون همکار سابقش چقدر ازش تعریف کرده و من کیف کردم به عنوان مدیر رها، مثل کیف کردن یک پدر از موفقیت بچه اش.
همکارش الان یک مدیر خوب توی یک شرکت خوبه که کارفرمای ماست .
رها گفت که کلاسش داره شروع میشه و خداحافظی کرد و من و نهال تا دم در رفتیم که بدرقه اش کنیم .
رفت توی آسانسور و در بسته شد.
و من در آستانه یک روز خیلی شلوغ کاری؛ یک ربع اولش رو خوب شروع کرده بودم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر